رمان سونامی/پارت هفده

**
آیدا از آسانسور خارج می شود و با قدم هایی پر حرص به سمت در واحد خودشان می رود. خلوتی راهرو و اعصاب متشنجش باعث می شود که واگویه های اعتراض آمیز ذهنش را به زبان بیاورد:
-ایشالا یه جوری بری پیش ننه ات که دیگه برنگردی. اصلا ایشالا با ننه ات دوتایی برین بغل دستت بابات بهشت زهرا بخوابید.
کیف مارکش را بالا می آورد و برای پیدا کردن کلیدش سرش را درون آن فرو می کند:
-آقا اونقدر وقت نداره که منو تا خونه برسونه بعد بره دیدن اون مادر فولاد زره. ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در رمان آنلاین, رمان سونامی | برچسب‌شده , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

رمان بهار/پارت هفده

شماره ی مامان رو گرفتمو منتظر موندم جواب بده…
بعد از خوردن سه بوق جواب داد…صداش که توی گوشم پیچید لبخند پهن و عریضی روی صورتم نشست….

-سلام مامان…
-سلام بهار..خوبی عزیزم!؟
-آره خوبم…تو خوبی؟ بهراد خوبه!؟

نفس عمیقی که بی شباهت به یه اه کشدار نبود، کشید و بعد گفت: ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در رمان آنلاین, رمان بهار | برچسب‌شده , , , , | 2 دیدگاه

رمان اسارت عشق/پارت هفده

دوباره بازومو چنگ زد وگرفت همینطور که میکشید گفت
-یه تنبیهی نشونت بدم که دیگه حرف هام تو کلت موندگار که هیچ اصلا حک بشه !!!
-من باتو نمیام اراز ولم کن!
-عه مگه دست خودته …
توی همین کشمکش ها بودیم که پام از روی اولین پله لیز خورد ورفت هوا و روی پله افتادم با خوردن کمرم به لبه ی پله اخ بلندی کشیدم و درد بدی توی کمرم پیچید ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در رمان آنلاین, رمان اسارت عشق | برچسب‌شده , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

رمان تدریس عاشقانه/پارت چهارده

به پهلو شدم و با لبخند محوی به صورت غرق خوابش نگاه کردم

آخی… ناز بشی پسر که انقدر تو خواب مظلومی!
تره ای از موهام و گرفتم و به سمت بینیش بردم. می دونستم خستست اما خوی شیطنتم گل کرده بود و کاریش نمیشد کرد.
اخماش در هم رفت و بینیش رو خاروند. ریز خندیدم و دوباره کارمو تکرار کردم.
این بار لای پلکاش باز شد. با دیدن من غرق خواب گفت ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در رمان آنلاین, رمان تدریس عاشقانه | برچسب‌شده , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

رمان پسر شیطان

  • رمان پسر شیطان

دوستان عزیز برای خواندن رمان وارد سایت جدیدمون بشین امیدوارم از سایت جدید راضی باشین

 
***ROMAN_FIX***
 
برای وارد شدن روی اسم سایت کلیک کنید
منتشرشده در رمان, رمان آنلاین, رمان پسر شیطان | برچسب‌شده | دیدگاه‌تان را بنویسید:

رمان ارباب عمارت

رمان ارباب عمارت

 

دوستان عزیز برای خواندن رمان وارد سایت جدیدمون بشین امیدوارم از سایت جدید راضی باشین

 
***ROMAN_FIX***
 
برای وارد شدن روی اسم سایت کلیک کنید
منتشرشده در رمان, رمان آنلاین, رمان ارباب عمارت | برچسب‌شده , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

رمان پرستار شیطون من

 

دوستان عزیز برای خواندن رمان وارد سایت جدیدمون بشین امیدوارم از سایت جدید راضی باشین

 
***ROMAN_FIX***
 
برای وارد شدن روی اسم سایت کلیک کنید
منتشرشده در رمان, رمان آنلاین, رمان پرستار شیطون من | برچسب‌شده | دیدگاه‌تان را بنویسید:

رمان اسارت عشق/پارت شانزده

قدمی برداشتم که ترس و تردید به جونم افتاد سرمو چرخوندم کسی تو سالن نبود جز ساشایی که پشت بهم در حال رفتن بود
دوباره به در اتاق انتهای سالن نگاهی انداختم و اب دهنمو قورت دادم
هرچی که بشه باید واقعیت رو بفهمم !
قلبم تندتراز هر وقت دیگه ای تو سینم میکوبید اگه حق با ساشا بوده باشه بیشتر از این نباید اسیرش بشم ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در رمان آنلاین, رمان اسارت عشق | برچسب‌شده , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

رمان سونامی/پارت شانزده

معتمد با قدم هایی منظم به میز نزدیک می شود. هر یک قدمی که نزدیک می شود زمان وفا کمتر می شود. حالا دیگر وفا وقتی ندارد که به زیر و رو کشیدن‌های حرفه‌ای این مرد فکر کند. به اندازه‌ی گرفتن یک نفس عمیق و زمزمه‌ی جمله ی” ازت بیزارم” وقت دارد.
معتمد به میز می رسد. وفا بازیگر می شود و سعی می کند خوب بازی کند. به احترامش نیم خیز می شود و همزمان دستش را بیشتر روی گوشی فشار می دهد. معتمد با خوش رویی احوالپرسی می کند و در حال نشستن می پرسد:
-ظاهرا من یکم دیر اومدم ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در رمان آنلاین, رمان سونامی | برچسب‌شده , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

رمان تدریس عاشقانه/پارت سیزده

چراغا رو که خاموش کرد متعجب گفتم
_می‌خوای سینما بسازی؟
سر تکون داد و گفت
_پس فکر کردی مزه ی فیلم به چیه؟
لم دادم روی مبل و گفتم
_پس یه ترسناک بذار.
نگاهم کرد و گفت
_واقعا؟ ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در رمان آنلاین, رمان تدریس عاشقانه | برچسب‌شده , , , | ۱ دیدگاه