بایگانی دسته: رمان شاهدخت

رمان شاهدخت/پارت پانزده

سر خوش بدون توجه به تهدیدش سرم رو دور تا دور سالن میچرخوندم و تو ذهنم ادمای اونجا رو حلاجی میکردم ارام و اراز اروم از پله ها پایین اومدند با دیدنم با لبخند به سمتم پرواز کردند و خودشونو … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در رمان آنلاین, رمان شاهدخت | برچسب‌شده , , | 6 دیدگاه

رمان شاهدخت/پارت چهارده

  یک هفته گذشته بود و نقشه ی اوات و دایان رو برای ۱۰۰ مین بار با خودم مرور کردم و کلافه خودمو روی تخت دانیار پرت کردم همون لحظه در اتاق باز شد و دانیار وارد شد _بد نگذره … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در رمان آنلاین, رمان شاهدخت | برچسب‌شده , , , | 3 دیدگاه

رمان شاهدخت/پارت سیزده

  سریع از اتاقش خارج شدم و به در تکیه دادم … _هوف خدا لعنتت کنه که انقدر اروپایی رفتار میکنی … از در فاصله گرفتم و از پله ها سرازیر شدم و مدام غر میزدم

منتشرشده در رمان آنلاین, رمان شاهدخت | برچسب‌شده , , | 4 دیدگاه

رمان شاهدخت/پارت دوازده

  اوات_ دیگه این دخترا رو نمیاری خونه خواستی خودتو خالی کنی میری خودت خونه میخری از هنگ حرفی که زد با دهن باز به دانیار نگاه کردم … با اخم دندوناشو روی هم فشار داد دایان با خنده به … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در رمان آنلاین, رمان شاهدخت | برچسب‌شده , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

رمان شاهدخت/پارت یازده

لبخند محوی زدم و بدون اینکه دوباره بدنش رو لمس کنم چشمام رو بستم دست نرگس روی بدنم حرکت کرد و پایین رفت قبل از رسیدن دستش به عضوم دستش رو گرفتم _فعلا بیخیال نرگس بذا استراحت کنیم پوزخندی به … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در رمان آنلاین, رمان شاهدخت | برچسب‌شده , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

رمان شاهدخت/پارت ده

  دانیار با لبخند خم شد و حوله م رو برداشت و روی شونم انداخت دانیار_خودتو خشک کن … سرما نخوری پوزخندی زدم دختر دیده رام شده … خدارو شکر کردم که من رو نشناخته بود خودم رو خشک کردم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در رمان آنلاین, رمان شاهدخت | برچسب‌شده , , , | 2 دیدگاه

رمان شاهدخت/پارت نه

  “رایان=نهان ” وقتی رسیدم کلبه ارام رو با چشم های گریون دم در دیدم با نگرانی بغلش کردم و بردمش داخل _چیشده عزیز دل خاله … چرا داری گریه میکنی ؟ ارام بدون اینکه حرفی بزنه فقط اشک ریخت … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در رمان آنلاین, رمان شاهدخت | برچسب‌شده , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

رمان شاهدخت/پارت هشت

  _چرا که نه … من عاشق این فسقلیام … ارباب رو هم باید ببریم پیش خودمون گربه شاخش نزنه بچه ها ریز خندیدن اوات با اخم بامزه ای عصاش رو روی زمین کوبید آوات_مواظب حرف زدنت باش پسرجون …

منتشرشده در رمان آنلاین, رمان شاهدخت | برچسب‌شده , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

رمان شاهدخت/پارت هفت

  سرش رو بلند کرد وچنان دادی سرم زد که مطمعن بودم صدای دادش تا خود عمارت رفت!. دایان سریع کمربندشو باز کرد و برگشت عقب

منتشرشده در رمان آنلاین, رمان شاهدخت | برچسب‌شده , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

رمان شاهدخت/پارت شش

  شوکه سرجام ثابت موندم قلبم تو سینه میکوبید با چسبیدنم به دیوار چشمام رو بستم دایان_ همینجا جاش هست گردنتو بشکونم یا نه ؟

منتشرشده در رمان آنلاین, رمان شاهدخت | برچسب‌شده | دیدگاه‌تان را بنویسید: