رمان شاهدخت/پارت پانزده

سر خوش بدون توجه به تهدیدش سرم رو دور تا دور سالن میچرخوندم و تو ذهنم ادمای اونجا رو حلاجی میکردم

ارام و اراز اروم از پله ها پایین اومدند با دیدنم با لبخند به سمتم پرواز کردند و خودشونو تو اغوشم پرت کردن

_اخ که فسقلیامو دیدم بالاخره

اراز _چه زود دلت برامون تنگ شد ما که صبح باهم بودیم خا…

قبل از کامل شدن خاله ش شروع کردم به سرفه کردن و ارام هم نیشگونی از برادرش گرفت و اراز که انگار تاره متوجه شده بود داشت لومون میداد زبون به دهن گرفت

دست دانیار روی پشتم قرار گرفت و ضربه محکمی زد به کمرم که سوختم…

دانیار_خوبی؟

چشم غره ای بهش رفتم

_با این ضربه ای که شما زدی نه

نیشخندی زد و لپ ارامو کشید

_چطوری کوچولوی عمو ؟

ارام که هنوز با دانیار قهر بود سر چرخوند

_رایان میای بریم پیش ما

دانیار با غیض نگاهم کرد … لبخند حرص دراری بهش زدم و لپ ارامو بوسیدم و چشمکی به اراز زدم

_من باید الان مواظب ارباب باشم… شما برین پیش اوات بانو
بعد اینکه مهمونا رفتن قول میدم بازی کنیم

دانیار_قول الکی نده اون موقع باید بخوابن

دست به سینه روی صندلی صاف شدم

_فردا تعطیله اشکالی نداره فسقلیامون یکم دیرتر بخوابن

اون شب امن و امان گذشت وقتی سالن خالی از هر مهمونی شد سریع به سمت اتاق پا تند کردم قبل ورود دانیار به اتاق سریع پد بهداشتی برداشتم و به سمت سرویس رفتم که در باز شد

مضطرب به طرف دررچرخیدمو دستم رو پشتم پنهون کردم
دانیار با ابروی بالا رفته نزدیکم شد

_اون چیه پشتت قایم کردی

سعی کردم جلوی چشمام رو بگیرم تا گشاد نشن شونه ای بالا انداختم و خودم رو به اون راه زدم

_نه چیزی نیست … میخواستم برم دستشویی شما بهو اومدین ترسیدم

نیشخندی زد و نزدیکتر شد دستش رو به در پشت سرم تکیه داد و از بالا بهم نگاه کرد

ارباب _لابد توقع داری وقتی میام تو اتاق خودم در بزنم

سرمو به نشونه منفی تکون دادم و نیشمو باز کردم

دستش رو پشتم برو که سریع پد رو از دستش دور کردم

ارباب_یالا نشون بده ببینم اون چیه …

با ترس لب زدم

_چیز خاصی نیست بخدا ارباب

پوزخندی زدو دستش دور کمرم حلقه شد و قلبم به دیواره های خودش کوبید

ارباب _رو سرم دوتا شاخ میبینی تو ؟ خر خودتی زود بیار بیرون

اب دهنمو قور دادم … سریع دوتا دستش رو دور کمرم حلقه کرد و سعی کرد تا پد رو از دستم دراره اگر میفهمید منو زنده نمیذاشت

دستش به دستم رسید و …

این نوشته در رمان آنلاین, رمان شاهدخت ارسال و , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 Responses to رمان شاهدخت/پارت پانزده

  1. ...... می‌گوید:

    سلام تا اینجا خیلیی زیبا بود
    پارت بعدی رو کی میزارید؟

  2. mehrasa می‌گوید:

    بعد این همه وقت کمممممممممه خیلی خیلی کممممممه

  3. arshin می‌گوید:

    میشه مشخص کنید زمان های پارت گزاری چند وقت یه باره؟

  4. arshin می‌گوید:

    الان دقیقا چند هفته گزشته ولی من پارتی نمیبینم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *