رمان سونامی/پارت هجده

پنج دقیقه؟ ده دقیقه؟ یک ربع؟ دقیقه اش چقدر است؟ چند دقیقه زمان گذشته؟ در تمام این دقایق ساعد دست وفا حد فاصل پیشانی اش و دسته ی کاناپه تا شده است. ساعتی قبل با حامی به خانه اش آمده بود. شاید اگر حالش چیزی متفاوت از حال الانش بود، مثل همیشه نگاه دقیقش این فضای جدید را جستجو می کرد. شاید تابلوهای رنگ روغن و آن سیاه قلم روی دیوار توجه اش را جلب می کرد و یا حتی از فضای زیبا اما سرد و بی انرژی خانه متعجب میشد اما حالا نه. حالا آنقدر حالش خراب است که مثل همیشه با بهانه ای کوچک حس هنری اش خودی نشان ندهد، لذت نبرد و چشم و ذهنش درگیر نشود.
زمانی که با حامی وارد خانه شده بود، نگاهش جلب اولین چیزی که شده بود همین کاناپه بود. دلش می خواست خیلی چیزها را فراموش کند و برای دقایقی هم که شده برای خودش آرامش بخرد. دلش می خواست به این فکر نکند که الان باید برای تنها بودن در این خانه با مرد جوان همراهش معذب باشد. حتی دلش می خواست با پشت دست به دهان حافظه اش بکوبد تا به یادش نیاورد که اگر حامی نرسیده بود …
همان لحظه چیزی شبیه به یک صاعقه از کف پایش جان گرفته و محکم سرش را تکان داده بود تا این جمله ی لعنتی کامل نشود. حامی این سر تکان دادن را دیده یا ندیده بود، نمی داند اما جمله ی حامی را دقیقا در حالی که پشت سرش ایستاده، شنیده بود:
-بشین تا برگردم .
حس کرده بود مستجاب الدعوه شده است. کاناپه ای که آرزوی لحظه ایش بوده به مرحله ی اجابت رسیده و وفا بی توجه به نمایش در آمدن ضعفش، تقریبا خودش را روی آن رها کرده بود. متوجه سنگینی نگاه حامی روی خودش شده اما بی تفاوت سرش را به پشتی کاناپه تکیه داده بود. لحظاتی بعد حامی از کنار کاناپه اش گذشته بود و دقیقا همان لحظه هم جواری پیشانی و ساعد وفا اتفاق افتاده بود.
همچنان که پیشانی اش میزبان ساعدش است، حس می کند مثل یک لیوان سرد و گرم شده، آماده ی ترک خوردن است. چه بر سرش آمده؟ قرار است چه ها بر سرش بیاید؟ چقدر فضای زندگی اش مه گرفته و غبار آلود است و او چه ناگهانی و دقیقا زمانی که فکر می کرد برگ برنده دستش است تمام میدان دیدش را از دست داده بود.
-بیداری؟
صدای حامی را از جایی نزدیک به گوشش می شنود و باعث می شود با کمی مکث پیشانی اش را از روی ساعدش بردارد. نزدیکی صدای حامی را درست حدس زده است. حامی روی دو زانو دقیقا در مقابله کاناپه نشسته است. وفا چشمان تب دارش را به صورت جدی حامی می دهد و لب می زند:
-بیدارم!
حامی صورت خسته اش را می گردد و ابروهایش بیشتر یکی می شوند. از ساعتی قبل دقیقا وقتی میان جلسه ی کاری اش، اولین تماس را جواب داده بود تا الان چه بر سر این دختر آمده که صورتش در بی رنگ ترین حالت ممکن قرار گرفته و چشمانش خالی از هر حسی به صورتش دوخته شده اند؟ خیلی به دعا و نفرین اعتقاد ندارد و گرنه قطعا دلایل بسیاری برای نفرین کردن باعث و بانی این اتفاق داشت.
صدای وفا افکارش را در همین نقطه کات می کند. صدایی که آنقدر خسته است که حالتی شبیه به خواب آلودگی دارد:
-چرا اومدیم اینجا؟
حامی منتظر این سوال بوده است. در این مدت کاملا برایش جا افتاده که نپرسیدن و چشم و گوش بسته پیش رفتن جزء قوانین این دختر نیست. سعی می کند با توجه به حال و روز وفا، لحن محکمش کمی ملایمت داشته باشد. فقط کمی.
ـ چون اینجا خونه ی منه و از نظر من تا زمانی که معتمد و دار و دسته اش فکر می کنن بین من و تو دشمنی هست، امن ترین جا همین جاست. ضمن اینکه حتی اگر بفهمن اینجا هم هستی جرات نزدیک شدن به خونه ی منو ندارن.
وفا روی کاناپه صاف تر می نشیند و چشمان خسته اش را به مشت حامی که روی زانویش نشسته می دهد. با فکری مشغول موهایش را که خیلی وقت پیش از قید شال رها شده اند پشت گوش میزند.
ـ اینو می دونم. چیزی که نمی دونم اینه که چرا اینکارو کردی؟
حامی در سکوت منتظر کامل شدن جمله اش می ماند و وفا خسته اما شمرده جمله اش را کامل می کند.

ـ گفته بودی پای اعتبارت وسطه منم تا یه حدی زیر بار منطق این جوابت رفتم اما الان حس می کنم آدمی که امروز این همه به خاطر من خودشو به آب و آتیش زد فقط درگیر اعتبارش نیست. یه چیزی این وسطه. یه چیزی که من نمی فهمم چیه اما تو به خاطرش هر دردسری رو به جون میخری تا منو از هر خطری حتی خطرای احتمالی دور کنی.
مشت حامی روی زانویش بیشتر فشرده می شود و وفا لبخند تلخی می زند.
ـ ببینم احیانا فیلم هندی که نیست؟ قرار نیست تهش برادر من از کار دربیای یا مثلا من بشم دختر رویاهات که تو خواب دیدی؟
حامی کلافه برای لحظه ای سرش را روی شانه می چرخاند و بعد دوبار با اقتدار به وفا نگاه می کند. ابدا قصد ترساندن وفا را ندارد اما باید با قاطعیت تکلیف این سوال تکراری را حداقل برای یک مدت کوتاه روشن کند.
ـ من اونقدر می دونم دارم چیکار می کنم که اون دردسری که تو ازش حرف میزنی بیشتر شبیه یه جک باشه. من توی دردسر نمی افتم این یه نکته و نکته ی دوم اینکه اگه تو حس می کنی غیر از اعتبار من یه دلیل دیگه وسطه که من به خاطرش دارم به گفته ی تو خودمو توی دردسر میندازم قابل احترامه، دلیلی نمی بینم در مورد درستی و غلطی اون حست بحث کنیم. اما اون بخشی از افکارت که شاید برات جالب باشه بدونی که برای منم مهمه اینه که تو به من اعتماد داری؟
چشمان درشت و ناز وفا روی مردمک های تیره و سر سخت حامی دو دو می زنند. به نظرش جواب این سوال خیلی جای فکر ندارد. سر تکان می دهد و راحت می گوید:
-اعتماد دارم.
بدون اینکه گره ابروهای حامی باز شود سر تکان می دهد و جدی می گوید:
-خوبه. فعلا به پشتوانه ی همین اعتماد تو پیش میریم. شاید بعدا به درست و غلط اون حست هم رسیدیم!
وفا چند بار آرام پلک می زند. تجربه ی این مدتش نشان می دهد که راه آمدن با بسته های پیشنهادی حامی به نفعش است. فلسفه ای برای مخالفت کردن ندارد. سکوت می کند و از نظر حامی این سکوت ختم جلسه را اعلام کرده است. از جا بلند می شود. سر وفا به دنبالش بالا می آید. حامی نگاهی به ساعت مچی اش می کند و همزمان می گوید:
-باید یه سر تا کارخونه برم. فکر می کنم اگر بتونی یک ساعت استراحت کنی شب می تونیم صحبت کنیم.
وفا جوابی نمی دهد و حامی بدون اینکه نگاهش را از روی وفا بردارد با اشاره ی سر می گوید:
-داخل راهرو دست راست اولین اتاق. اگر لازم دونستی می تونی در اتاقو از داخل قفل کنی!
“ممنون” زیر لبی که وفا می گوید پایان دیالوگ های بینشان است. چند لحظه ی بعد بسته شدن در ورودی خبر از رفتن حامی می دهد. وفا همان طور نشسته نگاهی به دور و اطرافش می اندازد. خودش هم نمی داند چرا اما نسبت به دقایقی قبل بهتر که نه…اما سبک تر است.
فضای خانه با لوکس ترین وسایل پر شده اما دلگیری و سردی فضا حتی از ورای این فضای لاکچری هم به چشم می خورد. اثری از هیچ نوع گلدان طبیعی یا حتی مصنوعی در سطح سالن به چشم نمی آید. تابلوهای روی دیوار هیچ نشانی از طبیعت ندارد و مبلمان و میز غذاخوری با چرم های دودی فضای خانه را سنگین کرده است. از جا بلند می شود و به پشت می چرخد. راهرویی که حامی از آن حرف زد دقیقا در سمت چپ سالن است. بی خیال دیدن بقیه ی فضاها می شود و ترجیح می دهد از پیشنهاد حامی استقبال کند. وارد راهرو می شود. راهرو عریض است و تنها پوشش کف آن فرش کم عرض گردویی رنگ است. طول راهرو نسبتا زیاد است و چندین در تا انتهای راهروی به چشم می خورد. در انتهایی ترین نقطه ی راهرو و دقیقا رو به روی وفا یک در شیشه ای تعبیه ای شده که فضای پشت آن خبر از یک بالکن بزرگ و نورگیر می دهد. وفا نفس عمیق و خسته ای می کشد و به سمت اولین در داخل راهرو می چرخد. تنها اشتباهش این است که فراموش می کند حامی گفته بود اولین اتاق سمت راست. دستش را روی دستگیره ی اولین اتاق از سمت چپ می گذارد و در را باز می کند. داخل می رود. در را می بندد و به پشت می چرخد تا اینبار فضای اتاق را بررسی کند. در کسری از ثانیه چشمانش تا حد ممکن درشت می شود. روی تخت یک زن میانسال در حالی دراز کشیده که چشمان ناباورش خیره به اوست. کلمات مثل یک کلاغ پر از ذهنش پر می کشند. آنقدر که حتی واژه ی سلام دم دست زبانش قرار نمی گیرد. زن میانسال بعد از کمی به حرف می افتد و بهت زده می پرسد:
-شما با حامی اومدی تو خونه؟

فقط زن را نگاه می کند. ذهنش برای چند لحظه ارور می دهد و پیامی مبنی بر جواب این زن ارسال نمی کند. وجود یک زن روی یک تخت، داخل این اتاق قابل پیش بینی نبوده است. حدسش سخت نیست که این زن باید مادر حامی باشد.
زن سرتا پایش را برانداز می کند. وفا زیر نگاه مستقیم او باید خودش را جمع و جور کند. کار راحتی نیست ولی چاره ای هم نیست. حامی گفته بود برای استراحت به اولین اتاق راهرو در سمت چپ برود. سمت چپ؟ سمت راست؟
نچ زیر لبی می گوید و تازه متوجه اشتباهش می شود. کلافه موهایش را پشت گوش می زند. طبیعتاً باید عذرخواهی کند که بدون اجازه وارد این اتاق شده است.
-پرسیدم شما با حامی اومدی؟ شما مهمونی هستی که حامی ازش حرف میزد؟
ظاهراً جواب این سؤال برای این زن خیلی مهم است که برای بار دوم تکرارش می کند. سعی می کند لبخند بزند. لب های خوش فرمش انحنا می گیرند و طرحی نزدیک به لبخند می گیرند.
ـ سلام. بله من با ایشون اومدم. معذرت می خوام بی اجازه وارد اتاقتون شدم.
زن جوابی نمی دهد و به جای آن وفا را برانداز می کند. حامی دقایقی قبل در این اتاق گفته بود که مهمان دارد. گفته بود که به کارخانه می رود و مهمانش ساعتی در خانه تنهاست. حامی از حضور مهمان گفته بود تا مادرش از شنیدن صداهای احتمالی وحشت نکند. اما حامی هیچ توضیحی در مورد دختر بودن مهمانش نداده بود و حالا یک دختر آن هم با این همه جذابیت مهمان حامی بود.
-حامی نگفته بود مهمانش یه خانم جوانه.
زن این را عادی می گوید ولی وفا جا می خورد. این جمله قطعا نمی تواند یک جمله ی عادی با یک مفهوم باشد. مفاهیم و برداشت های پشت این جمله می تواند آزار دهنده باشد. برای خودش قطعا خیلی مهم نیست اما این مهم است که نباید برای حامی دردسر تازه درست شود. قرار نیست حامی به حکم ثواب کردنش کباب شود. حال خودش خوب نیست. نه روحی و نه جسمی اما الان هم موقعیت خوبی برای نشان دادن ضعف نیست. در ظاهر خونسرد و با آرامش می گوید:
ـ حتما آقای دکتر فراموش کردن بگن. من وفا رستگار دختر مرحوم مهندس رستگارم. پدرم همکار آقای دکتر بودن. امروز برای من یه مشکلی پیش اومد که آقای دکتر لطف کردن به بنده کمک کردن.
واژه ی آقای دکتر را جایگزین اسم حامی می کند تا هر نوع صمیمیتی را تکذیب کند.
نگاه زن نرم و مهربان می شود:
ـ من توضیح نخواستم دخترم.
وفا کمی سر جایش جا به جا می شود و عادی سر تکان می دهد:
ـمن وظیفه ام بود توضیح بدم.
-میشه بیای جلو؟
از جمله ی خواهشی زن جا می خورد. درستش این است حالا که توضیحاتش را داده از زن عذرخواهی کند و از اتاق بیرون بزند اما با این جمله ی زن برنامه ریزی اش به هم می ریزد. چند بار پلک می زند و بعد روی شرایط زن دقیق می شود. روی تخت در صاف ترین حالت ممکن دراز کشیده و حتی سرش را از روی بالشت بلند نکرده است. دست راستش را کمی از روی تخت بالا آورده و وفا نمی داند چرا حس می کند حتی این کار ساده را هم سخت انجام داده است. زن در ادامه ی جمله ی قبلش توضیح می دهد:
ـ من شرایطشو ندارم که از جام بلند شم. میشه شما بیای جلو؟
وفا دلیلی برای اعتراض نمی بیند و با یک خواهش می کنم زیر لب به تخت زن نزدیک می شود. به تخت می رسد و بالای سر زن می ایستد. زن نگاهش را بالا می آورد و مهربان لبخند می زند. صادقانه و از ته دل می گوید:
ـ من قصد بازجویی نداشتم. فقط تعجب کردم. حامی معمولا مهمونی با خودش به خونه نمیاره. اون هم یه خانم جوون و زیبا.
مکث می کند و ادامه می دهد:
ـ این خیلی خوبه که حالا مهمان داریم. مخصوصاً یه خانم جوان و زیبا!
وفا حس می کند با وجود تغییر لحن زن، توضیحات خودش کافی نبوده. این زن هنوز هم زمینه ی برداشت اشتباه را دارد.
ـ احتیاجی به عذرخواهی نیست. عرض کردم خدمتتون پدر بنده و آقای دکتر با هم همکار بودند و من امروز به خاطر مشکلاتم مزاحم ایشون شدم. و بعدش به خواست آقای دکتر مهمان و مزاحم شما شدم حاج خانم.
لبخند روی صورت استخوانی و نحیف زن جا خوش می کند. حس خوبی به این دختر دارد. حس خوبی به اینجا بودنش دارد، حس خوبی به مهمان حامی بودنش دارد حتی اگر این دختر مصرانه از همکار بودنشان بگوید.
ـ من به خاطر شرایطم لیاقت ندارم خانه ی خدا رو زیارت کنم. اسمم هم شیرینه.
وفا متأثر می شود. ظاهرا مشکل جسمی زن خیلی بزرگ است.
کف هر دو دستش را مقابل شکمش به هم می چسباند و با متانت می گوید:
ـ انشالله خیلی زود مشکلتون حل میشه شیرین خانم.
زن سکوت می کند. دلش این جملات کوتاه را نمی خواهد. دلش کمی هم صحبتی می خواهد. شاید چون کسی را برای صحبت کردن در این خانه ندارد. شاید هم چون این دختر به همراه حامی آمده است و این را می شود به فال نیک بگیرد. هر چند که موضع سرسختانه ی حامی را در مقابل وارد شدن جنس لطیف به زندگی اش می داند. اما شاید این دختر و جذابیت هایش …

حضور وفا بالای سرش و نگاه منتظرش باعث می شود که افکار امیدوارانه اش را برای بعد بگذارد.
حتی تمایلش برای هم صحبتی را هم نادیده می گیرد. قطعا نمی تواند مصاحب خوبی برای این دختر جوان باشد. یک مصاحب پیر، بیمار و احتمالاً خسته کننده. مظلومانه لبخند مهربانانه اش را تکرار می کند.
ـ دلم می خواست بگم یکم کنار تخت من بشینی و از نوع همکاریتون برام بگی. برام جالبه که یه دختر توی سن شما تونسته به هر نوعی همکار حامی باشه. اما حس می کنم خسته ای. خوشحال میشم وقتی خستگیت برطرف شد به منم سر بزنی.
وفا نمی داند چرا اما این زن به دلش نشسته. وضعیت جسمی زن و مهر کلامش این زن را با همه ی غریبه بودنش برای وفا دلنشین کرده. لبخند جذابی می زند و مؤدبانه سر تکان می دهد:
ـ مصاحبت با شما باعث افتخاره. اجازه ی مرخصی میدید به من؟
نگاه زن کمی رنگ غم می گیرد اما لبخند روی لب هایش پا برجاست.
ـ راحت باش عزیزم. فقط امیدوار باشم که زود قرار نیست بری از اینجا؟
وفا لبخند تلخی می زند. برود؟ کجا را دارد که برود؟
– فعلا چند ساعتی مزاحمم
زن هم زمان با گفتن واژه ی مراحمی نفس راحتی می کشد. وفا با اجازه ای می گوید و به سمت در می رود. در حالیکه از اتاق خارج می شود با خودش فکر می کند قرار است بعد از این چند ساعت چه غلطی بکند؟
وارد اتاق رو به رو می شود. خلوتی اتاق نشان از این دارد که اتاق احتمالاً اتاق مهمان است. وسایل اتاق شیک اما کم تعدادند. مانتویش را در می آورد و لبه ی تخت می اندازد. این مانتو تنها لباس همراهش است. تاپش را روی شکم پایین می کشد و خودش را روی تخت می اندازد. از آن سبک دخترهای وسواسی نیست که خوابیدن روی تختی ناآشنا اذیتش کند اما از آن دسته دخترهاییست که از آویزان بودن بیزار است. چشمانش را می بندد. مطمئن است تا آمدن حامی نخواهد خوابید. ولی شاید کمی آرامش کمکش کند که برای پیدا کردن یک جای امن تمرکز کند. امشب قرار است با حامی حرف بزند

تقه ای به در می خورد. چشمانش را با سرعت باز می کند. چشمانی که حتی لحظه ای همدست خواب نشده بود. به پهلو می چرخد و لحظه ای فکر می کند. حامی برگشته است؟ ته دلش از این فکر کمی گرم می شود. جالب است یا دردناک نمی داند. اینکه تمام عمر، استقلالش را حفظ کرده و حتی به رضا وابسته نشده بود و حالا از فکر بودن حامی حسش شبیه به حس ظاهر کردن اولین عکس های هنری اش است. به جای جواب دادن به فرد پشت در پاهایش را از لبه ی تخت آویزان می کند و همزمان با بلند شدن مانتویش را از بالای تخت بر می دارد. در حال تن زدنش به سمت در می رود. بی خیال شالش می شود و به جای بستن دکمه های مانتو با یک دست لبه های آن را به هم نزدیک می کند.
در را باز می کند و با دیدن یک زن پشت در چشم باریک می کند. زن با لبخند نگاه کنجکاوش را پوشش می دهد و مؤدبانه می پرسد:
-سلام. شما باید مهمان آقای دکتر باشید درسته؟
وفا دلش می خواهد قبل از جواب دادن بپرسد شما کی هستید اما حضور زن در این خانه و بردن نام حامی اعتبارنامه ای می شود تا جوابش را بدهد:
-سلام. بله من مهمان ایشونم. کاری داشتید؟
زن همان طور که نامحسوس سرتاپای وفا را برانداز می کند، باز هم لبخند مصنوعی اش را تکرار می کند:
-ببخشید، اون موقع که تشریف آوردید خونه نبودم تا ازتون پذیرایی کنم. با اجازه‌ی آقای دکتر برای خرید یه سری از وسایل مورد نیاز مادرشون رفته بودم. اما بعد از اومدنم آقای دکتر تماس گرفتن و گفتن یه ساعت دیگه صداتون کنم. ظاهرا نهار نخوردید!
نهار نخورده بود؟ ذهنش یک مرورگر پر سرعت می شود. امروز بعد از اینکه در هتل نهار سفارش داده بود آیدا زنگ زده بود. اتفاقات پشت سر همی که بعد از این تماس رخ داده بود جایی برای نهار خوردن نگذاشته بود. عجیب اینکه حتی الان هم احساس گرسنگی نمی کرد. البته اگر میشد سردی دست و پایش را به ضعف ناشی از نهار نخوردن ربط ندهد و تنها از چشم استرس ببیند.
سکوت وفا زن را به حرف می آورد:
-نهار نخوردید دیگه. درسته؟
ذهن وفا درگیر این جمله است ” اما بعد از اومدنم اقای دکتر تماس گرفتن و گفتن یه ساعت دیگه صداتون کنم. ظاهرا نهار نخوردید!”. اما جوابی که می دهد این است:
-بله. نهار نخوردم.
زن تکانی به هیکل نسبتاً چاقش می دهد و قدمی به عقب بر می دارد:
-پس با اجازتون من میرم میزو بچینم. لطفاً دیر نکنید که غذا سرد نشه.
او تنها سر تکان می دهد و زن می رود. در را می بندد و از پشت به در تکیه می دهد. نگاهش در فضای اتاق می چرخد. چشمانش روی تجهیزات شیک و مدرن داخل اتاق می نشیند و فکرش درگیر این سوال می شود که این آقای دکتر دیگر حواسش به چیست؟
با همه ی حاضر جوابی اش جوابی برای این سوال ندارد. لبش را از داخل گاز می گیرد. تکیه اش را از در بر می دارد و به سمت آیینه ی میز آرایش می رود تا ظاهر خسته اش را از نگاه آیینه برانداز کند.
****
صندلی را عقب می کشد و پشت میز غذاخوری بزرگ گوشه ی سالن می نشیند. زن فرز و با دقت دیس برنج را بین بقیه ی محتویات روی میز جا می دهد. وفا حس می کند معده اش از بوی غذا اسید ترشح می کند و تازه متوجه میشود که احساس گرسنگی بین بقیه ی حس هایش آنقدر مظلوم واقع شده که به چشم نیاید. زن با چاپلوسی افکارش را در هم می شکند:
-آقای دکتر دیر به من خبر دادن وگرنه که مهمان ایشون اونقدر برای من عزیز هست که با دوجور غذا دلم راضی نشه.
وفا در سکوت نگاهی به ساعت دیواری می اندازد. ساعت کمی از شش گذشته. حامی چه ساعتی بر می گردد؟
-خلاصه این میز اون چیزی نیست که من می خوام. دیگه شما به بزرگی خودتون ببخشید.
خواهش می‌کنمی که وفا می‌گوید بیشتر شبیه به یک زمزمه است. زن لیوان جلوی دست وفا را از دلستر پر می‌کند و باز هم پر آب و تاب می‌گوید:
-باور می کنید آقا گفتن مهمون دارن چقدر ذوق کردم؟ آخه آقا معمولاً هیچ وقت مهمونی با خودشون نمیارن. فقط آقا سیاوش زیاد میان و میرن . امروز که شما رو دیدم به خدا ذوق کردم. اصلا انگار این خونه رنگ و بو گرفت. گفتم چه خوب که همکار آقا امروز مهمون ما هستن…اوم. همکار آقایید دیگه؟
وفا در سکوت نگاهش را روی دیس جوجه کباب نگه می دارد. نمی داند تا کی می تواند حرمت این زن را به واسطه ی حضورش در خانه ی حامی نگه دارد. کنجکاوی های زن یکی از آن تیکه های جانانه ی وفا را می خواهد. یکی از همان هایی که پویا با شنیدنشان قهقهه می زد و رضا برای جمع کردن خنده اش تلاش می کرد.
زن ظرف ماست را نزدیک دست وفا می گذارد. آنقدر که حرکت دست وفا می تواند آن را بریزد. باز هم با پشتکار ادامه می دهد:
-حالا همکار یا دوست چه فرقی می کنه. مهم اینه شما مهمون آقایید. راستی خیلی ساله با آقا دوستید؟
بس است دیگر. قطعاً تا همین حد ملاحظه کردن بس است. وفا سرش را بلند می کند و با لبخندی متین در آرامش پلک می زند و می گوید:
-آقاتون بهتون گفتن تموم مدتی که من غذا می خورم شما اینجا تشریف داشته باشید؟

زن جا می خورد. لحظه ای سکوت می کند و بعد در حالیکه دست هایش را در هم می چرخاند با لبخندی که مصلحتی تر از قبل است می گوید:
-نه نه. اتفاقاً من باید برم یه سر به شیرین خانم بزنم. منتهی نگرانم اینجا کم و کسری باشه.
وفا با دو دست به میز اشاره می کند:
-اینجا چیزی کم و کسر نیست. اما اگر چیزی لازم داشتم، حتماً خبرتون می کنم.
-آهان پس خیالم راحت باشه از جانب شما. با اجازتون.
زن می رود و وفا با خودش فکر می کند زن بیشتر از آنکه فضول باشد خنگ است. چطور تشخیص داده بود که وفا پارتنر حامی است؟
*
با ناخن هایش روی بدنه ی لیوان ضرب می گیرد و نگاهش بی هدف روی گلدان بوهمیا روی میز غذاخوری است. تمام غذایی که خورده به چند قاشق محدود شده است. گرسنه بودنش هم نتوانسته بود به بیشتر خوردن ترغیبش کند. فکرش درگیر است و این محکم ترین علت برای این بوده که بشقاب غذایش را خیلی زود کنار بزند. فکر کردن به اینجا بودن خودش و وضعیت الان آیدا، برای کور کردن اشتهایش کافی است.
صدای در ورودی سالن ضربه‌ی ناخن هایش را قطع می کند و نگاه وفا را به سمت راهروی ورودی سالن می کشاند. حضور حامی خیلی زود به چشمش می آید. حامی هم متوجه ی حضورش می شود. چمدان درون دستش را به دیوار کنار سالن تکیه می دهد و به سمت وفا می آید. وفا نگاهش را از روی چمدان آشنای خودش بر می دارد، سلام می کند و به احترامش نیم خیز می شود. حامی جواب سلامش را می دهد و صندلی رو به رویش را بیرون می کشد. در حال نشستن نگاهش را به دیس های همچنان پر از غذا می دهد. وفا نگاه جدی و دقیق او را می گردد و عادی توضیح میدهد:
-ممنونم بابت پذیرایی تون.
حامی تنها سر تکان می دهد. یکی از دست هایش را روی ران پایش می گذارد و دست دیگرش را مشت می کند و لبه ی میز می گذارد. از نظر وفا چهره اش علاوه بر جدیت همیشگی خسته هم هست. و این اصلاً خوب نیست. حداقل وقتی به خاطر وفا به دردسر افتاده و خسته شده، اصلاً خوب نیست.
حامی نگاه جدی اش را به وفا می دهد و با آرامش شروع می کند:
-تونستی استراحت کنی؟
وفا به صندلی اش تکیه می دهد. لبخند تلخی می زند و حرف دلش را می زند:
-وقتی میشه استراحت کرد که مغزت بهت یه آنتراکت بده و فکرت آزاد باشه.
حامی در سکوت شنونده می شود و وفا باز هم ادامه می دهد:
-کسی که بلاتکلیفه، نگران وضعیت عمشه، حرص خون پایمال شده ی پدرشو می خوره و دستش به هیچ جا بند نیست، طبیعیه که نتونه استراحت کنه.
حامی دست دراز می کند و شیشه ی دلستر را به سمت خودش می کشد. در سکوت مشغول پر کردن لیوانش می شود و وفا وقت می کند او را برانداز کند و با خودش فکر کند چطور می تواند در نهایت آرامش و جدیت همزمان همه چیز را مدیریت کند و بهترین تصمیم ها را در کمترین زمان ها بگیرید؟ این مرد هیچ جوره فهمیدنی نیست. وفا نمیفهمد که چرا باید حامی از استراحت کردن و نکردن دختری بپرسد که پایش را به کلانتری باز کرده.
حامی لیوان تا نیمه پرشده را میان انگشتان مردانه اش می گیرد و جواب می دهد:
-عمه ات الان خونشه. نه تنها مشکلی براش پیش نیومده بلکه اون آدما فهمیدن از طریق ایشون به تو نمی رسن. تو هم بلاتکلیف نیستی. فکر می کنم دنبال جمع کردن یه سری مدرک بودی. این اسمش بلاتکلیفی نیست.
وفا کف هر دو دستش را بهم می چسباند و عمود روی میز قرار می دهد. کلافه می گوید:
-الان کدوم قسمت فعالیت های من نتیجه اش به مدرک رسیدنه؟ اینجا بودنم؟
حامی لیوان را به لب هایش می چسباند و همزمان با پایین آوردن لیوان خالی خیره به چشمان وفا می گوید:
-اینجا بودن تو یعنی خرید امنیت برای خودت و میدون دادن به من برای اینکه کار نا تموم تو رو تموم کنم!
وفا چند بار خیره به صورت حامی پلک می زند و بدون آنکه نگاهش را بر دارد مظلومانه می گوید:
-نمی گم چرا اینکارو می کنید چون تکلیف جوابم معلومه. یه جواب گنگ که نه من چیزی ازش می فهمم نه ظاهرا شما دنبال شفاف سازیش هستید.
-گفتی بهم اعتماد داری
-هنوزم میگم. ولی این اطمینان باعث نمیشه از اینکه اینجام معذب نشم. از آویزون بودن بیزارم.
حامی چند لحظه در سکوت عسلی چشمان وفا را زیر و رو می کند. صداقت دختر برایش جالب است. همچنین غرور کاذبی که ندارد و مظلومیتی که اصلاً به حاضر جوابی هایش نمی خورد. چقدر راحت از حسش برای اینجا ماندن می گوید و حامی چقدر از خودش راضی است که از فاصله ی شرکت تا اینجا به راهکار این مسأله فکر کرده و به نتیجه رسیده است.
نگاهش را از روی وفا بر می دارد. برای گفتن حرف اصلی اش لازم است نگاهش روی نگاه مستقیم وفا نباشد. می تواند پیش بینی کند که وفا بعد از شنیدن پیشنهادش ری اکشن خوبی نشان نخواهد داد و شاید این کات شدن نگاه ها به نفع هر دو باشد. دکمه ی سر آستینش را باز می کند و در حال تا زدن آن می گوید:
-وقتی از هتل مستقیم اومدیم اینجا، یعنی اینجا بهترین گزینه بوده. هم برای من، هم برای تو.

این نوشته در رمان آنلاین, رمان سونامی ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *