رمان سونامی/پارت هفده

**
آیدا از آسانسور خارج می شود و با قدم هایی پر حرص به سمت در واحد خودشان می رود. خلوتی راهرو و اعصاب متشنجش باعث می شود که واگویه های اعتراض آمیز ذهنش را به زبان بیاورد:
-ایشالا یه جوری بری پیش ننه ات که دیگه برنگردی. اصلا ایشالا با ننه ات دوتایی برین بغل دستت بابات بهشت زهرا بخوابید.
کیف مارکش را بالا می آورد و برای پیدا کردن کلیدش سرش را درون آن فرو می کند:
-آقا اونقدر وقت نداره که منو تا خونه برسونه بعد بره دیدن اون مادر فولاد زره.
با حرص ادای کیان را در می آورد:
-من یه هفته نبودم شاید مامانم به چیزی احتیاج داشته باشه. اول باید برم به اون سر بزنم.
کلید را درون قفل فرو می کند و با صدایی کمی بلندتر می گوید:
-یکی نیست بگه مرتیکه ی هیچی ندار اونقدر که حواست به مامان جونت هست به زنتم هست؟ یک هفته مثلا بردیش سفر چه تاجی به سرش زدی؟ غیر از این بود که با همکارای زنت لاس زدی و یادت رفته یه آیدای بدبختیم باهاته؟
در را باز می کند و داخل می رود. کفش هایش را در می آورد و مشغول پوشیدن دم پایی های روفرشی اش می شود:
-تو که قرار بود چشمت این همه روی زنا بچرخه و گل بگی گل بشنوی خب میذاشتی من بتمرگم سر خونه و زندگیم. کی به تو گفت…
سر بلند می کند و ادامه ی جمله در دهانش می ماسد. دهانش نیمه باز می ماند و چشمانش تا انتها درشت می شود. کیف از روی شانه اش سر می خورد و کنار پایش می افتد. صحنه ی رو به رو را باور ندارد. چشمانش وحشت زده داخل فضای سالن می چرخد. اگر خودش با کلید در را باز نکرده بود و اثاثیه ی آشنای خانه نبود شاید شک می کرد که اینجا خانه ی خودش است. پاهایش می لرزد اما به هر جان کندنی است پیش می رود. باز هم سالن را می گردد. فضای بهم ریخته ی خانه حامل خبرهای بدی است. این خانه ای نیست که آیدا قبل از سفر در آن را بسته بود. بهم ریختگی غیر عادی آن نشان از حضور یک فرد سومی می دهد. بزاق دهانش را قورت می دهد. لب هایش می لرزد و می گوید:
-یعنی دزد اومده؟
این دم دستی ترین و البته منطقی ترین حدسی است که می تواند بزند. و همین حدس کافی است تا قدم های بی جانش برای دویدن به سمت اتاق کار کیان جان بگیرند. گاو صندوق حاوی طلاها پول و اسناد مهمشان داخل اتاق کار است.
در گاو صندوق باز است. یک سری از مدارک در مقابل گاو صندوق روی زمین ریخته شده. در مقابل گاو صندوق با پاهای لرزان روی دو زانو می نشیند. چشمانش روی محتویات داخل صندوق می چرخد. هیچ چیزی از محتویات آن کم نشده است. نه طلاها و نه پول ها. حتی دسته چک کیان سر جایش است. خم می شود و مدارک را بر می دارد. چیزی از مدارک هم کم نشده. سند خانه، ویلای کیش و…
گاو صندوق را به حال خودش رها می کند و از جا بلند می شود. روی یک پا می چرخد و فضای اتاق را می گردد. باید از ترسش کم شده باشد اما نشده. دزدها اگر برای بردن پول و طلا نیامده بودند پس چه قصدی داشته اند؟ دست لرزانش موهای تازه هایلات شده اش را عصبی از صورتش کنار می زند. این اتفاق می تواند نتیجه ی یک دشمنی باشد؟ ممکن است کسی دنبال دردسر درست کردن برای کیان باشد؟ عصبی سر تکان می دهد. باید به کیان زنگ بزند.
-خدا لعنتت کنه کیان که همه جوره حال منو از زندگی بهم میزنی.
این را می گوید و با قدم های بلند به سمت تلفن بی سیم اتاق کار می رود. همزمان با گرفتن شماره ها به نیت کسانی فکر می کند که در نبودنشان پا به خانه اش گذاشته بودند. باید بعد از تماس با کیان به وفا زنگ بزند. باید بگوید چه بر سرشان آمده… هنوز کامل شماره ها را نگرفته که چیزی در میان دلش فرو می ریزد. وحشت زده پلک می زند و ناباور زمزمه می کند:
-وفا!
تلفن درون دستش شل می شود و ذهن شوکه اش یکبار اتفاقات این چند روز رو مرور می کند. اوایل سفرشان وفا تماس گرفته و گفته بود برای یک پروژه ی عکاسی به یکی از شهرستان های شمالی می رود. گفته بود منطقه ای که می رود موبایل آنتن نمی دهد. آیدا معترض شده بود و وفا خندیده بود. آیدا زمان برگشتش را پرسیده بود و وفا با یک معلوم نیست جوابش را داده بود.
آیدا به نفس نفس زدن می افتد و نجوا می کند:
-ای وای
این وای را فقط به خاطر یادآوری دیالوگ هایش با وفا نمی گوید. همه اش همین نیست. فرناز قبل از سفرش به آیدا کمی از اتفاقات این مدت گفته بود. گفته بود که وفا چقدر بی احتیاط خودش را درگیر مسائلی کرده که شاید به اتفاق خوبی منتهی نشود. گفته بود و وفا را به او و کیان سپرده بود. و حالا وفا نیست، گوشی اش خاموش است و این اتفاقات عجیب در خانه ی آیدا افتاده است.
آیدا نمی فهمد چطور خودش را به سالن خانه می رساند و کیف و کلیدش را چنگ می زند. فقط می داند که باید برود. خدا به همه شان رحم کند.
****
پویا پوفی می کشد و همزمان پارچ را از روی میز بر می دارد و لیوان آب را پر می کند. لیوان را به سمت آیدا می گیرد و با اشاره ی چانه می گوید:

-یه لیوان آب بخورید آروم که شدید حرف می زنیم.
آیدا با پشت دستش به لیوان می زند. بخشی از آب درون لیوان در اثر این ضربه می ریزد و آیدا صدایش را باز هم بالا می برد:
-آب بخورم؟ من دارم سکته می کنم تو میگی ریلکس کنم؟ پویا جواب سوال من یک کلمه است. وفا کجاست؟
پویا اخم در هم می کشد. خم می شود تا لیوان را روی میز بگذارد. آیدا به هیچ صراطی مستقیم نیست. بیشتر از نیم ساعت است که این بحث ادامه دارد. آیدا با تندترین لحن ممکن سوال خودش را پرسیده و پویا از جواب دادن سر باز زده. در نهایت انگار قرار نیست هیچ کدام از موضعشان کوتاه بیایند. اما چیزی که پویا مطمئن است این است که انتهای این بحث قطعا به لو دادن جای وفا منتهی نخواهد شد.
پویا فقط برای اینکه کاری کرده باشد خم می شود مجله ی روی میز را بر می دارد و مشغول ورق زدن آن می شود و خونسرد می گوید:
-منم یک کلمه ای جوابتو دادم آیدا خانم. گفتم وفا سر یه پروژه است. ده بار دیگه هم بپرسی جواب من تغییر نمی کنه.
آیدا دست به کمر می زند. چهره اش را در هم می کشد و می توپد:
-من گوشام درازه پویا؟ اگر بحث پروژه ای وسطه چرا تو نرفتی؟ چرا با هم نرفتید؟ این چه بلا پروژه ایه که شبانه روزیه؟ یعنی حتی تو شب هم وفا تو شهره و جایی نیست که گوشیش آنتن بده و روشن باشه؟
پویا مجله درون دستش را روی میز پرت می کند و کلافه می گوید:
-آیدا خانم یه کم صداتونو بیارید پایین. اون بیرون مشتری نشسته. اینجا محل کار من و وفاست. یه کم مراعات کنید بد نیست.
آیدا چشمانش را با حرص روی هم فشار می دهد و بعد از باز کردنشان با صدایی که خیلی هم پایین نیامده می گوید:
-ببین من الان تنها کلمه ای که برام تعریف نشده مراعات کردنه. برام مهم نیست اینجا محل کار تو و وفاست وقتی خود وفا معلوم نیست که کجاست. وقتی هیچی عادی نیست و اون وضع زندگی منه وقتی از سفر بر می گردم.
شقیقه ی پویا از تکرار این جمله ی آیدا نبض می گیرد. اگر واقعا به قصد پیدا کردن وفا به خانه ی آیدا رفته باشند چه؟ این آدم ها قرار است تا کجا پیش بروند؟ حال بدش را برای خودش نگه می دارد و سعی می کند به روش قبل باز هم شرایط را عادی جلوه بدهد.
-اووم. من که گفتم شاید دزد اومده…
آیدا دست آزادش را با حرص در هوا تکان می دهد و اینبار با داد جمله ی پویا را قطع می کند:
-برام مهم نیست چی گفتی. الان می تونی بگی وفا کجاست یا برم از معتمد بپرسم؟
پویا شوکه سکوت می کند و آیدا با حس نزدیک شدن به پیروزی ادامه می دهد:
– اون قدر نبودن وفا برام غیر قابل قبول هست که برای پیدا کردنش سراغ معتمد و غریبه تر از اونم برم.
پویا از بهت حرف آیدا ساکت می شود. یعنی ممکن است آیدا همچین حماقتی بکند؟ چند لحظه ی بعد عصبی دستش را روی پیشانی فشار می دهد و نگاهش را روی در و دیوار استودیو در به در می کند. آیدا بد قلق است. این چیزی است که وفا بارها در تحلیل شخصیت آیدا برای پویا گفته است. اما چیزی که پویا الان از شخصیت آیدا لمس می کند بی منطقی است تا بدقلقی. نچی می کند و دستش را می اندازد. آیدا با چشمان کدر و بی حوصله منتظر، خیره به اوست. تنها راه و منطقی ترین راه این است این عمه و برادر زاده را به هم بسپارد. قطعا وفا بهتر از پویا از پس آیدا برخواهد آمد. خم می شود و با دو انگشت گوشی موبایل را از روی میز به سمت خودش می کشد. سرد و کلافه می گوید:
-شماره ی جدید وفا رو بهتون میدم. زنگ بزنید از خودش بپرسید کجاست تا مطمئن بشید سر پروژه است.

****

وفا کِرِم را از روی میز توالت بر می دارد و آرام پشت دستش پخش می کند. به چهره ی خودش درون آیینه نگاه می کند و دست هایش را به هم می مالد. اینجا زمان دیر می گذرد و بلاتکلیفی حتی از کندی زمان کلافه کننده تر است. اینکه نمی داند تا کی قرار است به این شیوه ادامه بدهد و حامی چه فکری برای حل کردن اوضاع و به قول خودش، سپردن فرد اصلی به قانون دارد. بعید است به اینجا بودن عادت کند. کتاب و مجله ها و جدولی که به درخواست خودش توسط پرسنل به دستش رسیده می تواند کمی از وقتش را پر کند ولی قطعا برای پرت کردن حواسش از شرایط خیلی مفید نیست. عادت کرده که هر چند صفحه ای که از کتاب هایش می خواند، نگاهش به سمت گوشی سر بخورد. سرسره بازی نگاهش با یک هدف مشخص است. منتظر تماس از سمت حامی است. اینکه هر تماس از سمت او می تواند حامل خبر خوبی برای ختم شدن این قائله باشد اشتیاقش را برای این تماس زیاد کرده است. اما فقط همین نیست. با خودش تعارف ندارد. بعد از هربار تماس حامی حسی شبیه به افزایش اکسیژن اتاق را تجربه کرده است. اینکه تنهایی اش اگر چه عین واقعیت است اما یک اما هم دارد. این اما مثل یک توضیح در پاورقی تنهاییش می ماند. مثل اینکه جایی حوالی حال بد و بی کسی هایش یک تشریح در مورد بودن یک فرد وجود دارد. فردی که ادعا می کند، هست چون پای آبروی خودش هم وسط این معرکه است.
کارش تمام می شود و از آینه فاصله می گیرد. نگاهی به ساعت می اندازد هنوز یک ساعتی تا زمان نهار تایم دارد. پرسنل هتل تماس و سفارش غذا را گرفته بودند. جالب ولی دردناک است که حامی حتی برای وعده های غذایی هم جانب احتیاط را رعایت کرده بود و طبق سفارش او غذا درون اتاق سرو میشد نه رستوران هتل.
لبه ی تخت می نشیند و کتابش را از روی عسلی بر می دارد. هنوز یک صفحه هم نخوانده که صدای زنگ گوشی در فضای اتاق می پیچد. نسیم خنکی مهمان حس بویایی اش می شود و برای برداشتن گوشی، باز هم خودش را به سمت میز عسلی می کشد. اینبار برخلاف بارهای قبل شماره ی رند حامی روی گوشی نیفتاده است. شماره ی آیدا پیش بینی نشدنی ترین اتفاق ممکن است. گوشی در میان دستانش زنگ می خورد. وفا با خودش فکر می کند. فهمیدنش سخت نیست که آیدا برای گرفتن شماره چه بلاهایی که بر سر پویا نیاورده است! غیر از پویا کس دیگری شماره را نداشته و این حدس وفا را به یقین تبدیل می کند. تماس قطع می شود. وفا هنوز هم در فکر تماس آیداست که گوشی باز هم شروع به زنگ زدن می کند. قابل پیش بینی بوده است. آیدا قطعا آدم کوتاه آمدن نخواهد بود. تماس را برقرار می کند و بافت موهایش را به پشت می اندازد.
ـ جانم آیدا
ـ چرا نمی گی خبر مرگت بیاد آیدا؟! مگه همینو نمی خوای؟!
یک «خدا نکنه» عمیق از دل وفا می گذرد. می خندد و می گوید:
ـ یا خدا. چته تو؟ کیان گازت گرفته؟
آیدا تقریبا جیغ می زند:
ـ اگر کیان گازم گرفته بود با یه آمپول هاری مشکل حل میشد. فعلا که تو آتیشم زدی و اونقدر شعور نداری که بفهمی که چی به سرم آوردی!
وفا لبش را گاز می گیرد. اوضاع خراب تر از آن است که فکر می کرد. شوخی و خنده جواب نمی دهد. با انگشت روی ران پایش خطوط فرضی می کشد و اینبار آرام می گوید:
ـ شلوغش نکن آیدا. بهت گفته بودم درگیر یه پروژه ی یه دفعه ای شدم. بعدا با هم در موردش حرف میزنیم.
صدای آیدا اینبار بغض دارد:
– بعداً یعنی کِی وفا؟ هان؟ این بعداً کِیه؟ تو اصلا ببین من به این بعدهایی که تو میگی میرسم؛ بعدش وعده ی سر خرمن بده!
وفا به پهلو روی تخت دراز می کشد و دلجویانه می پرسد:
ـ چرا شلوغش می کنی دختر خوب. اتفاقی نیفتاده که. من یه سفر چند روزه …
ـ دروغ میگی، عین سگ دروغ میگی!
وفا نمی تواند لبخند نزند. دقیقا اینجا آنجایی است که کارش از گریه گذشته.
ـ خوشم میاد فرق نمی ذاری. منم عین کیان مستفیض می کنی!
آیدا تند و در میان گریه می گوید:
ـ مگه فرقی هم با هم دارید؟ شاید راهتون از هم سوا باشه ولی هر دوتون دنبال یه نتیجه اید. خبر مرگ منو بشنوید به آرامش می رسید!
وفا کلافه پاهایش را روی تخت جا به جا می کند و ناباور نامش را صدا می زند:
ـ آیدا!
-آیدا چی؟! مگه غیر از اینه؟! مگه همینو نمی خواین؟! اون بی همه چیز منو می بره سفر به اسم اینکه حال و هوامو عوض کنه. من نمی فهمم که چی میشه که نصف شب از روی تخت کنار من محو میشه و دم صبح با یکی از اون زنای همکار معلوم الحالش بر می گرده هتل!
پلک وفا می پرد. زبانش خشک می شود. کیان دقیقا چکار کرده؟! امکان ندارد! شاید آیدا درگیر حساسیت های زنانه اش شده است

گریه ی آیدا واضح تر میشود:
ـ تو میگی میری سر یه پروژه ای اما تمام مدت گوشیت خاموشه! تو منو آدم حساب نمی کنی اما فرناز برام میگه که خودتو توی چه درد سرایی انداختی و من وقتی از سفر بر می گردم می بینم یکی اومده خونم که ظاهرا دزده بوده اما دنبال تنها چیزی که نبوده پول و طلاست. من باید تمام تنم بلرزه که نکنه دنبال تو می گشتن! نکنه …
به جای ادامه ی جمله، هق هقش را داخل گوشی آزاد می کند. وفا به سرعت نیم خیز می شود. تمام حواس پنجگانه اش به استثنا شنوایی از کار افتاده اند. شوک های وارده چیزی بیشتر از توان و باورش است. کیان! فرناز! دزدی!
باید کدامشان را در اولویت قرار دهد؟ کدام در ارجحیت است؟ آرام کردن آیدا کجای این آشفته بازار قرار دارد؟
صاف می نشیند و پاهایش را از لبه ی تخت پایین می گذارد. دست آزاد شده اش را زیر گلویش فشار می دهد. چشمانش را روی هم فشار می دهد و تمام تلاشش را می کند تا صدایش، آیدای آشفته را آشفته تر نکند. آرام کردن آیدا را در صدر این لیست آزار دهنده قرار می دهد و می گوید:
ـ آروم باش آیدا. حداقل توی اون قسمتی که مربوط به وضعیت منه آروم باش. من خوبم و هیچ چیزی برای نگرانی وجود نداره.
آیدا لجبازانه و در میان زار زدن هایش می گوید:
ـ نمی تونم. تا نبینمت نمی تونم. تو فقط بگو کجایی؟
وفا کلافه از جا بلند می شود و به سمت یخچال درون سوئیت می رود. درش را باز می کند و شیشه ی آب معدنی را بیرون می کشد. می داند آیدا گوشی برای شنیدن ندارد. صبری برای گذشتن زمان ندارد. می داند آیدا به خودآزاری اصرار دارد. رفتن رضا او را به فوبیا از دست دادن وفا مبتلا کرده است. وفا آیدا را از خودش بهتر میشناسد. همه ی این ها را می داند و در حالیکه شیشه ی اب را به گونه اش می‌چسباند باز هم تلاش می کند.
ـ آیدا داری شلوغش می کنی. من که حال و روزم خوبه. فکر کنم اونی که بده و الکی داره برای خودش فکر و خیال درست می کنه تویی! والا وضعیت الان تو نگران کننده تر از شرایط منه. در مورد علت خاموش بودن گوشی من هم می تونیم بعدا صحبت کنیم.
آیدا آیدایی نیست که تلاش آخر وفا هم روی منطقش جواب بدهد. تقریبا هوار می زند:
– وفا این بعدا بعداها رو تموم می کنی یا برم سر وقت معتمد و‌ بپرسم چه بلایی سر موکلت اومده؟! بپرسم چی شده که خطش خاموشه، دیلیت اکانت زده و وقتی من سراغشو از پویا می گیرم یه خط جدید بهم میده؟!
نفس وفا مسیر خروج را گم‌ می کند و ‌به قفسه ی سینه اش می کوبد. صورتش رسانا میشود و گر گرفتگی اش را به شیشه ی آب منتقل می کند. از این بدتر هم میشود؟ آیدا تبر به دست گرفته و‌ندانسته نیت تیشه زدن به ریشه ی وفا را کرده؟
مغزش برای هر جمله ی منطقی ای ارور می دهد. هر چند که قطعا هیچ منطقی روی آیدا جواب نخواهد داد.
«به دوستت سفارش کن که این ورا پیداش نشه! ممکنه ردشو بزنن تا به تو برسن.»
جمله ی قاطعانه ی حامی را به جایی در متروکه های ذهنش می فرستد. بین بد و بدتر انتخابش گزینه ی بد است. در جواب آیدای منتظر می گوید:
ـ تو یه هتل تو تهرانم. آدرسو برات اس ام اس می کنم.

***

حامی هر دو دستش را روی هم می گذارد و مسلط ادامه ی توضیحاتش را به هیئت مدیره می دهد:
-همونطور که توی پوشه های پیش روتون می بینید، تراز آزمایشی شش ماه ی اول سال آماده شده و تمام موارد به ریز مشخص شده. ستون…
لرزش گوشی موبایل در کنار دستان گره خورده اش برای لحظه ای نگاهش را به سمت پایین می کشد. نام وفا روی گوشی دقیقا همان چیزی است که می تواند تمرکزش را بر هم بزند. وفا با او تماس گرفته و این اصلا عادی نیست. این دختر نمی تواند برای احوالپرسی و کار عادی تماس گرفته باشد. قطعا یک اتفاق مهم علت این تماس است. اتفاق مهمی که می تواند جای نگرانی داشته باشد. تماس قطع می شود و او سعی می کند در حد تمام کردن جمله اش تمرکز کند. با همان چهره ی همیشه جدی خطاب به اعضای هیئت مدیره که در سکوت خیره ی او و منتظرهستند ادامه می دهد:
-ستون سی و دو که مربوط به جاری شرکاست، میزان پرداخت و برداشت هر یک از اعضا رو مشخص کرده. تا شما این اطلاعاتو مطالعه می فرمائید و از خودتون پذیرایی می کنید بنده یه تلفن مهم رو پاسخ می دم و برمی گردم.
اعضای هیئت مدیره با استفاده از جمله های خواهش می کنم، راحت باشد و اختیار دارید پاسخ معذرت خواهی او را می دهند و به تعجب، فقط در نگاهشان اجازه ی بروز می دهند. خیلی کم پیش می آید که دکتر معین برای انجام کاری جلسه را ترک کند.
حامی از اتاق بیرون میزند و در سالنِ بیرون از اتاق به سرعت شماره ی وفا را می گیرد. وفا با زنگ دوم جواب می دهد. سلام عادی که می گوید نمی تواند افکار منفی حامی را تغییر دهد. جواب سلام وفا را می دهد و بعد می پرسد:
-اتفاقی افتاده؟
وفا با مکث جواب می دهد. حامی حس می کند وفا برای گفتن جمله اش معذب است:
-اتفاق نه. اما فکر کردم باید در جریان قرار امروزم بذارمت!
“قرار امروز” دو کلمه ای است که ناباور در گوش حامی می نشیند. چشم باریک می کند. وفا توضیح می دهد:
-گفته بودم یه عمه دارم که توی سفره. امروز برگشته و ظاهرا یه سری اتفاقات باعث شده که نگران من بشه. سراغ پویا رفته و خوب معلومه برای گرفتن شماره ی من چه بلایی سر اون بیچاره آورده!
حامی تا ته حرف وفا را می خواند. این مقدمه چینی قطعا به دو واژه ی”قرار امروز” منتهی خواهد شد. جمله ی بعدش قاطعانه و بدون هیچ نرمشی است:
-آدرس هتلو بهش نمیدی!
سکوت وفا اتفاق خوبی نیست. یک نشانه برای پنبه شدن تمام رشته هایش. یک بی احتیاطی بزرگ از جانب دختری که هنوز عمق فاجعه را درک نکرده است. حامی دستش را درون موهایش فرو می کند و باز هم با جدیت می گوید:
-فکر نکنم احتیاج باشه توضیح بیشتری بدم. هردومون می دونیم تو توی چه شرایطی هستی.
وفا دچار یک دوگانگی بزرگ می شود. از یک طرف درگیر لحن تند مردی است که حسن نیتش ثابت شده اما لحنش با روحیه ی وفا سازگار نیست و از طرفی درگیر علت این همه احتیاط. چرا باید این همه محافظه کاری کند آن هم برای یک ملاقات عادی؟ سعی می کند با لحن معمولی از سنگینی این مکالمه کم کند:
-من آدرسو دادم. بعید می دونم این ملاقات بتونه برام دردسری…
حامی جمله ی وفا را کات می کند. کلماتش سرعت دارند، قدرت دارند، کلافه اند:
-عمه ات متوجه شرایط تو نیست، خودتم نمی دونی تو چه موقعیتی هستی؟
-من…
حامی چشمانش را عصبی روی هم فشار می دهد و با دست آزادش صورتش را فشار می دهد:
-گوشیت آزاد باشه!
این را می گوید و بدون هیچ توضیح اضافه ای با سرعت تماس را قطع می کند. درون گوشی اش مخاطب مورد نظرش را پیدا می کند. تماس را برقرار می کند و ضرب گرفتن شقیقه اش را نادیده می گیرد. صدای مخاطبش در گوشی میپیچد:
-سلام جناب دکتر. من داشتم شماره ی شمارو می گرفتم. همون طور که گفتید این مدت پویا ریاحی رو تحت نظر داشتیم. امروز متوجه شدیم که خانم رستگار دیدن پویا ریاحی اومدن و نکته ی مهم اینکه متوجه شدیم این خانم تحت تعقیبه!
قلب حامی از ریتم خارج می شود. عرق از روی گردنش راه می گیرد و فکش با تمام قدرت فشرده می شود. حساب همه چیز را کرده بود الا این بی احتیاطی وحشتناک از سمت خود وفا. اوضاع بدتر از آن است که بتواند تنها روی بودن نیروها حساب باز کند. باید خودش کاری کند. حس گر گرفتن دارد حال بدش نمی تواند عاملی برای از دست دادن زمان باشد. ساعت مچی اش را نگاه می کند و از توانایی اش برای تمرکز همزمان روی چند موضوع استفاده می کند. باید زمان را مدیریت کند. با معاون مالی هماهنگ کند تا جلسه را او ادامه بدهد. به وفا زنگ بزند و خودش را به هتل برساند. قدم هایش به سمت اتاق جلسات بلند برداشته می شود و همزمان فاصله ی زمانی شرکت تا هتل را در ذهنش تخمین میزند.

*
وفا عصبی با پایش ضرب می گیرد و به بوق های درون گوشی گوش می دهد. چند دقیقه ی قبل حامی تماس گرفته بود. لحن و کلماتش ابدا مراعات دفعات قبل را نداشت. بدون مقدمه شروع کرده بود و کلمات را بی اهمیت به مفاهیم نگران

کننده شان با قدرت ادا کرده بود:
-آدمای معتمد خانم رستگارو تعقیب کردن و ایشون دارن بی خبر جای تو رو به معتمد و آدماش نشون میدن.
وفا شنیده بود، مرده بود. جمله را از اول تا آخر برای خودش مرور کرده بود و باز هم مرده بود و در آخر با علائم حیاتی محدودی مثل لب زدن گفته بود:
-امکان نداره.
و این جمله ی پر از ناباوری حتی خودش را هم امیدوار نکرده بود. حامی نه قصدش را داشت و نه جای دلداری دادن بود. جمله ی بعد را طوری گفته بود که جای اما و اگری باقی نماند. هر چند که وفا اصلا توانی برای اما و اگرها نداشت:
-زنگ میزنی و میگی مسیرشو عوض کنه. به جای هتل به سمت یه کافی شاپ بره و بعدم بره داخل کافی شاپ بشینه. باید وقتو تلف کنه تا آدمای معتمد مطمئن بشن پیش تو نمی اومده. توی این فاصله باید تو رو از هتل دور کنیم. چون عمه ات آدرس هتلو میدونه و اینطور که پیداست کنترل ری اکشن هاش هم آسون نیست. دیگه نمی تونیم ریسک کنیم و همونجا بمونی.ممکنه طاقت نیاره و بخواد ببینت.
وفا به اندازه ی گذاشتن دستش زیر گلو و تر کردن لب های خشکش با زبان خشک ترش وقت می گیرد و بعد با نفس هایی که سخت بالا می آید می گوید:
-آیدا…آیدا چی؟ اون تو خطر نمی افته؟
حامی تند ولی مطمئن گفته بود:
-اونا فقط میخوان از آیدا به تو و مدارک برسن به خود آیدا کاری ندارن.
حامی این را گفته بود و قطع کرده بود. وفا وقت نکرده بود بپرسد مگر تو چقدر روی این آدم ها شناخت داری که با این اطمینان حرف می زنی. به جای پرسیدن به سراغ شماره ی آیدا رفته بود و حالا وفا گوشی به دست در آرزوی جواب دادن آیدا است. گوشی در میان دستش آنقدر بوق می خورد که تماس قطع می شود. وفا لب هایش را روی هم فشار می دهد و مضطرب سر تکان می دهد:
-جواب بده. محض رضای خدا جواب بده
و انگار نام خدا در میان جمله ی التماس آمیز وفا اینبار معجزه ای را رقم می زند. تماس برقرار می شود و آیدا بی خبر از همه جا می گوید:
-نزدیک هتلم وفا. نگران نباش. تا ده دقیقه…
-نیا
آیدا بهت زده از صدای لرزان وفا سکوت می کند و بعد پر از ترس می گوید:
-یعنی چی؟ تو چته؟
زانوهای وفا برای نگه داشتن وزنش یاری نمی کنند. خم می شوند و وفا لبه ی تخت می نشیند. با دستش رو تختی را چنگ می زند و می گوید:
-هتل نیا آیدا. مسیرتو عوض کن.
-مثل آدم حرف بزن ببینم چی میگی. چرا هتل نیام؟
وفا خم می شود. موهای بازش دور تا دور صورتش را می گیرند و او را کلافه تر می کنند. از کجا باید شروع کند؟ چقدر خلاصه اتفاقات این مدت را تعریف کند که زمان را از دست ندهد و آیدا را قانع کند؟ دست آزادش را به معنی صبر کردن کنار صورت رنگ پریده اش نگه می دارد و اهمیتی نمی دهد که آیدا او را نمی بیند:
-گوش کن آیدا. من یه سری مدارک پیدا کردم، داشتم میرسیدم به آدم اصلی پرونده بابا که فهمیدم معتمد هم توی این کار دست داشته. معتمد و اون آدم اصلی الان دنبال اون مدارکن. این قضیه می تونه برای من خطرساز باشه. من توی هتلم برای اینکه اون آدما ندونن کجام و من بتونم پرونده ی بابا رو به یه جایی برسونم. همین الانی که تو توی مسیر هتلی اونا دارن تعقیبت می کنن چون احتمال میدن می تونن از طریق تو به من برسن.
آیدا جیغ می زند:
-وفا تو چیکار کردی؟ با کیا در افتادی؟ پس نگرانی مامانت الکی نبود.
وفا نمی فهمد کی و چطور صورتش از اشک خیس شده است. اشک ترس همین است؟! نفس نفس زنان می گوید:
– من الان وقت ندارم بیشتر توضیح بدم. مسیرتو عوض کن آیدا. برو یه کافی شاپ. فقط محض رضای خدا جای شلوغ برو و مراقب خودت باش.
-یعنی من اونقدر بی شعورم که تو رو توی این شرایط توی اون هتل تنها بذارم؟ اونم با چیزایی که الان تعریف کردی؟
وفا خوب می داند که آیدا به این راحتی قانع نمی شود و سوال هایش به این زودی تمام نمی شود. جمله ی بعدی را دقیقا به خاطر شناختی که از او دارد می گوید:
-آیدا کاری که گفتمو بکن. منم تو هتل نمی مونم. تنها هم نیستم.
-یعنی چی؟ کی پیشته؟
وفا جواب این سوال آیدا را نمی دهد. تماس را قطع می کند بلکه آیدا تمرکزش را برای دور شدن از هتل بگذارد. شماره ی حامی را می گیرد. اشغال می زند. درمانده گوشی را پایین می آورد. سر تکان می دهد و ملتمس زمزمه می کند:
-زنگ بزن حامی.
*
صدای تک ضربه ای که به در اتاق می خورد مثل یک شوک الکتریکی تمام تن وفا را خشک می کند. آیدا می تواند حرفش را گوش نکرده و معتمد را تا اینجا آورده باشد؟ نمی تواند! می تواند؟ پس حامی کجاست؟ بزاقی برای قورت دادن ندارد. فقط باز دم دارد و خبری از دم گرفتن از فضای سنگین اتاق نیست. صدای ضربه به در می تواند ناقوس مرگی از سمت معتمد باشد؟ این همان جمله ایست که می تواند به اندازه ی یک قرص سیانور کشنده باشد. باز هم از خودش می پرسد حامی کجاست؟
پاهایش در اختیار او نیستند که به عقب برداشته می شوند. یک قدم، دو قدم، سه قدم… قدم بعدی در کار

نیست وقتی پشت پایش به لبه ی تخت می خورد و از پشت روی آن می افتد. جیغش خیلی هم کم جان نیست و صدایی که دقیقا بعد از جیغ خودش در گوشش می پیچد مثل نازل شدن آیه ی رحمت است.
-باز کن وفا حامی ام.
نمی فهمد چطور از روی تخت بلند می شود و به سمت در پرواز می کند. در که باز میشود مهم نیست که کسی که پشت آن است روزی متهم ردیف اول ذهنش بوده. برای پرت کردن خودش در آغوش این مردی که حالا تنها پشتوانه ی بی کسی هایش است بیش از اندازه دلیل دارد.
حامی شوکه از حضور دختر دقیقا در میان آغوشش لحظه ای مکث می کند. سر پایین می آورد و دختر را نگاه می کند. وفا صورتش را محکم به سینه ی او فشار می دهد و با دو دستش آستین های حامی را چنگ می زند. خیلی روحیات دخترها را نمی شناسد ولی ترس این دختر آنقدر ملموس است که حامی بی شناخت هم آن را درک کند. خیلی زمان ندارند. احتمال اینکه آیدا با نگرانی های افراطی اش تا اینجا بیاید و جای وفا رو لو بدهد زیاد است. همین فکر کافی است تا حامی دست هایش را بالا بیاورد، روی بازوهای وفا بگذارد و او را از خودش فاصله بدهد. وفا با صورت خیس سر بلند می کند. حامی کمی خم می شود. لحن همیشه جدی اش برای ملاحظه ی حال وفا کمی نرمش دارد. شمرده می گوید:
-وفا گوش کن خیلی وقت نداریم. هنوز نمی دونیم عمه ات قراره باهامون همکاری کنه یا نه؟
وفا کمی به خودش می آید. برای اولین بار است که ضعفش را در مقابل فرد دومی نشان داده و به او پناه برده. حامی بیش از حد حامیست یا او بیش از حد کم آورده؟ یک قدم به عقب بر می دارد. حامی دست هایش را از روی بازوی او بر می دارد. قطرات درشت اشک بین مژه های بند و فر وفا جا خوش کرده اند. وفا با بغضی که انگار کمی فرو کش کرده می گوید:
-چیکار باید بکنیم؟
ابروهای پهن حامی جدی در هم می شنود و مثل کسی که دقیق می داند می خواهد چکار کند می گوید:
-باید از اینجا بریم.
جایی برای اعتراض وجود ندارد. اعتماد تنها واژه ی پرکاربرد است. وفا سر تکان می دهد و به راهرو نگاه می کند. حامی مفهوم نگاهش را می خواند و با اطمینان می گوید:
-از راهرو نه. از پله های اضطراری میریم!من حواسم به همه چی بوده ولی این امکان هست که منم تحت تعقیب باشم. با ماشین میثم میریم. می تونی سریع مانتوتو بپوشی؟
وفا تازه می فهمد نه مانتویی به تن دارد و نه شالی روی موهای بازش است. به سمت اتاق می چرخد. در حالیکه دلش می خواهد حتی حامی تا داخل اتاق با او بیاید.
****
حامی در را باز می کند. این در به پله های اضطراری که مخصوص زلزله و آتش سوزی در پشت ساختمان هتل تعبیه شده، مرتبط است. وفا همقدم با او از در بیرون می زند. پله ها باریک، پرتعداد و مارپیجند. حامی نگاهش می کند و با جدیت می پرسد:
-می تونی بیای؟
می توانست. قطعا برای دور شدن از این فضا حتی می توانست پرواز کند. دستش را لبه ی نرده ها می گذارد و دقیقا پشت سر حامی پله ها را پایین می رود. ارتفاع زیاد و مارپیچ بودن پله ها با حال بدش ترکیب می شود و محصولش سرگیجه ای می شود که بیش از یک سرگیجه ی عادی است. چشمانش سیاهی می رود اما وفا بی اهمیت باز هم پله ها را پایین می رود. پله ها که به نیمه می رسد توان وفا به پایان می رسد. پای راستش که پیچ می خورد تعادلش از دست می رود. ظاهرا حواس حامی فقط به پایین رفتن از پله ها نیست که به موقع به سمتش می چرخد و زیر بازویش را می گیرد. وفا را به سمت خودش می کشد و تند و جدی می پرسد:
-می خوای یکم بشینی؟
وفا چشمانش را روی هم فشار می دهد تا زیر پایش را بیشتر از این نبیند. حالش خوب نیست. نمی خواست بنشیند. دلش می خواست بمیرد. سرش را کمی بالا می گیرد تا در همین فاصله ی کم صورت حامی را ببیند. چشمان خمارش محصول حال روحی و جسمی وحشتناکش است. به سختی می گوید:
-فقط بریم از اینجا.
حامی اصرار بیشتری نمی کند اما بازوی وفا را هم رها نمی کند. فاصله ی بینشان آنقدر کم است که بازوی وفا به سینه ی حامی سابیده می شود. اینبار با سرعت آرام تر پایین می روند. لحظاتی بعد به ماشین می رسند. حامی در عقب ماشین را باز می کند و زیر گوش وفا می گوید:
-روی صندلی عقب بخواب.
وفا نمی داند حامی این را به خاطر حال بدش می گوید یا دیده نشدنش. اما به هر دلیلی که هست وفا از این پیشنهاد استقبال می کند. با جانی که ندارد خودش را داخل ماشین می کشد و روی صندلی دراز می کشد. حامی به سرعت ماشین را دور می زند و سوار می شود. اینبار مقصدش مشخص است. به سمت خانه ی خودش می رود.
****

این نوشته در رمان آنلاین, رمان سونامی ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *