رمان تدریس عاشقانه/پارت چهارده

به پهلو شدم و با لبخند محوی به صورت غرق خوابش نگاه کردم

آخی… ناز بشی پسر که انقدر تو خواب مظلومی!
تره ای از موهام و گرفتم و به سمت بینیش بردم. می دونستم خستست اما خوی شیطنتم گل کرده بود و کاریش نمیشد کرد.
اخماش در هم رفت و بینیش رو خاروند. ریز خندیدم و دوباره کارمو تکرار کردم.
این بار لای پلکاش باز شد. با دیدن من غرق خواب گفت
_نکن بچه!
دوباره کارم و کردم که کلافه شد
_سوگل… خستم نکن.
ابرو بالا انداختم
_نمیشه… من حوصلم سر رفت.
به پهلو شد و دستاشو محکم تر دورم حلقه کرد که صدام در اومد
_بالش نیستما انقدر فشارم میدی.
لبخند محوی زد و گفت
_زنم که هستی
قلبم از حرکت ایستاد…زنشم؟چه زنی که…
چشماشو باز کرد و با نگاه به صورتم گفت
_منظوری نداشتم.
با خنده ی مصنوعی گفتم
_میدونم… حالا میشه دستتو برداری بلند بشم؟جام تنگه.
ابرو بالا انداخت و گفت
_نمیشه.خوابمو پروندی دیگه بمون تا دوباره بخوابم.
چشمام گرد شد
_سه ظهره هااااا.
سرش و توی گردنم برد و گفت
_من میخوام یه هفته تو همین حالت باشم.
این بشر امروز دیوونه شده بود و می‌خواست منم دیوونه کنه.
از نفسای بلندش فهمیدم خوابیدنی در کار نیست.
لحظه ای بعد با حس خیسی گردنم.نفسم قطع شد.
تحلیل رفته گفتم
_نکن.
اعتنایی به حرفم نکرد…حالم منقلب شد.
این بار رسما نالیدم
_آرمان برو عقب

 

تنش رو به سمتم خم کرد و دستش به سمت بند لباسم رفت.
وحشت زده گفتم
_چی کار میخوای بکنی؟
سر بلند کرد و با چشمای خمارش به صورتم زل زد و گفت
_یه کوچولو…
قلبم تند می‌کوبید. دستامو روی سینش گذاشتم و بدون نگاه کردن به چشماش گفتم
_می‌خوام بلند بشم.
صاف خوابید و نفسش و فوت کرد. نشستم و با انگشت نم چشمام و گرفتم که گفت
_تو مشکلت چیه سوگل؟
برگشتم و با چشمای دریده گفتم
_در واقع تو چه مرگته ها؟مگه نمیگفتی من مثل خواهرتم؟ مگه نمیدونی دو تامون و مجبور کردن اون وقت حالا چرا سعی داری مدام بهم نزدیک بشی؟
نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت
_اون موقعی که گفتم مثل خواهرمی صیغم نبودی خب؟بعدشم رمان زیاد میخونی نه؟ازدواج اجباری باشه مگه بهت نگفتم جدی روش فکر کنیم؟اصلا مگه من پسر پیغمبرم؟چرا نخوام به چیزی که مال منه دست بزنم. مگه به من تهمت نزدن که بکارت تو گرفتم حالا چرا باید جلوی خودمو بگیرم وقتی متهمم؟خود جنابعالی برای اثباتش حاضر نیستی بری معاینه اون وقت از من توقع داری مثل مجسمه ها برم و بیام بدون اینکه…
سکوت کرد..در جواب تمام حرفاش گفتم
_من نمی‌خوام.
سر تکون داد
_اوکی پس همین امروز برو معاینه ثابت کن دختری و قال قضیه رو بکن دو تامونم از این عذاب نجات بده.
خدایا مثل خر توی گل گیر کردم…سر جاش نشست و گفت
_از این بلاتکلیفی خستم دیگه من…
با صدای در حرفش قطع شد. از خدا خواسته گفتم
_بله؟
صدای مامان از پشت در اومد
_دختر من دارم میرم تا خونه ی خالت شما هم اگه دلتون ميخواد از اون دخمه بیاین بیرون یه چیزی بخورین.
بفرما بدبخت تر شدی سوگل حالا که رسما با این دیو دو سر تنها شدی.

زیر سنگینی نگاه آرمان فقط تونستم کوتاه باشه بگم.
انقدر اوقاتش تلخ بود که بلند شد. پیراهنش و پوشید و در حالی که دکمه هاش و می بست گفت
_منم میرم.
تند بلند شدم و گفتم
_کجا؟
نگام کرد و گفت
_چه فرقی میکنه؟
نمیدونم چرا از نگاهش حس کردم میخواد بره پی یه دختر دیگه. ملتمس گفتم
_ازم ناراحت نباش من…
وسط حرفم پرید
_تو دو راه بیشتر نداری سوگل… یا میری معاینه میشی به همه ثابت میکنی هیچی بین ما نبوده یا هم…
مکث کرد….جلو اومد و آروم تر گفت
_مال من میشی!
نفسم برید. به کتش چنگ انداخت و برش داشت و بدون خداحافظی رفت.
اگه من به همه میگفتم آرمان کاری باهام نکرده اون وقت زنده زنده به خاطر رسواییم دفنم میکردن.. اون وقت…
سرمو بین دستام گرفتم. خودت یه راهی نشونم بده.

* * * * *
خون خونمو می خورد وقتی می دیدم چه طور با پری گرم گرفته.
دیوونه شدم وقتی پری واسم از آرمان تعریف می‌کرد..حالا هم به بهانه ی درس کنار میزش ایستاده بود و دل می دادن و قلوه می گرفتن.
کلاس تموم شده بود و اکثرا رفته بودن. بی طاقت بلند شدم و بعد از برداشتن کولم به سمتشون رفتم. لحظه ی آخر صدای آرمان و شنیدم که گفت
_ایران خیلی بهتره.
با لبخند از روی حرصی گفتم
_واقعا استاد؟ایران و دوست دارید؟شاید به خاطر اینکه اومدید ایران و نامزد کردید.راستی حلقه تون کو؟
پری چشم غره ای به سمتم رفت و آرمان با نگاه معناداری گفت
_نامزد نکردم.

بدجوری دلم شکست.سر تکون دادم و آروم گفتم
_آها… پس من اشتباه متوجه شدم ببخشید.
نگاهم و ازش گرفتم و خواستم به سمت در برم که گفت
_ایران و دوست دارم چون از وقتی اومدم اینجا…داره اتفاقای خوبی واسه دلم می افته.
قلبم تند کوبید. برگشتم و با دیدن چهره ی قرمز شده از شرم پری حالم بد شد. یعنی منظورش پری بود؟
پس میخواستی کی باشه سوگل احمق؟لابد تو که مدام پاچه شو میگیری؟
دیگه نموندم تا مزاحم دل و قلوه گرفتنشون بشم و از کلاس بیرون رفتم.
حالا من چه مرگم شده بود که داشتم از حسودی می مردم؟به من چه اصلا؟لابد میخوای همین جا بشینی و گریه هم بکنی؟
با خودم درگیر بودم که کسی هم قدمم شد. برگشتم و با دیدن شایان مثل همیشه رنگ از رخم پرید.
آروم گفت
_هیش… درد سر درست نکن تو دانشگاه واسه خودتو با من بیا.

با تته پته گفتم
_تو… اینجا چه غلطی میکنی؟
نگام کرد و گفت
_از اونجایی که صبح و عصر با اون عیاش میپری مجبور شدم بیام تو دانشگاه.. سوگل به خدا فقط میخوام باهات حرف بزنم.
با مخالفت گفتم
_کلاس دارم.
جلو اومد و گفت
_میدونم نیم ساعت دیگه شروع میشه. تا اون موقع…
چشمم که به آرمان افتاد از ترس اینکه ما رو ببینه سریع رومو برگردوندم و تند گفتم
_باشه ساعت پنج میام کافه ی نزدیک دانش‌گاه فقط جون مادرت الان برو نمیخوام شر درست بشه.
عمیق نگاهم کرد و گفت
_ساعت پنج اگه توی کافه روبه روی من نبودی توی هر شرایطی هم که بودی به زور با خودم میبرمت سوگل اینو جدی گفتم
محکم نگاهم کرد و خداروشکر رفت…یک شاخ غول و که شکستم. می موند دومی و اصل کار

این نوشته در رمان آنلاین, رمان تدریس عاشقانه ارسال و , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *