رمان بهار/پارت هفده

شماره ی مامان رو گرفتمو منتظر موندم جواب بده…
بعد از خوردن سه بوق جواب داد…صداش که توی گوشم پیچید لبخند پهن و عریضی روی صورتم نشست….

-سلام مامان…
-سلام بهار..خوبی عزیزم!؟
-آره خوبم…تو خوبی؟ بهراد خوبه!؟

نفس عمیقی که بی شباهت به یه اه کشدار نبود، کشید و بعد گفت:

-ما هم بد نیستیم…
-برات یه مقدار پول ریختم..حالا هم میتونی بهراد رو ثبتنام کنی هم یه چند مدتی رو بی دغدغه بگذرونی….
-مگه چقدر فرستادی!؟
-چهارتومن….

چقزی نگفت..سکوتش از تعجبش بود.با تاخیر گفت:

-چهارمیلیون!؟؟؟ بهار تو این پولو از کجا آوردی!؟

چون مطمئن بودم همچین سوالی میپرسه جوابی که از قبل آماده کرده بودم رو تحویلش دادم و گفتم:

-توی یه درمونگاه خصوصی به صورت پاره وقت کارمیکنم…این پول مدتیه که اونجا دوشیفت کار کردم…بهرداو ثبتنام کنم…خودت هم اگه چیزی لازم داشتی بخر….
-باشه مادر…دستت درد نکنه
-خب دیگه کاری نداری!؟
-نه…بهار…
-جانم مامان…
-زیاد کار نکن…خودتو بخاطر ما اذیت نکن و تو زحمت ننداز…درپناه خدا…

زیر لب خداحافظی کردم و بعدگوشی رو گذاشتم و رفتم سمت ایستگاه اتوبوس تا برم خونه….
تو تمام طول راه به درست بودن یا نبودن کارم فکر کردم…به گرفتن اون پول…من اونو برای خودم یه قرض تصور کردم…قرضی که به زودی پس داده بشه….
ولی چقدر خوب…چقدر خوب آدم یه‌حامی اینجوری داشته باشه…
حامی ای که هرزمان نیاز به کمک داشت به دادش برسه!!!
نقشی که همیشه تو زندگی من خالی بوده اما جدیدا مهرداد داشت اونو برام اجرا میکرد….
اتوبوس که ایستاد از فکر بیرون اومدم و پیاده شدم.یه کم از راه رو باید پیاده راه میرفتم….بد هم نبود…آخه من حس میکردم بیشتر از همیشه به خلوت باخودم نیاز داشتم…
وقنی رسیدم خونه دیگه نیازی نبود از دسته کلیدی که مهرداد چن مدت پیش بهم داده بود استفاده کنم…آخه ماشین نوشین جلوی در بود….
زنگ زدم و خودش درو برام باز کرد…همش داشتم تو حیاط با چشم دنبال ماشین مهرداد میگشتم…ماشینش نبود و این یعنی خودشم نیست.وارد خونه که شدم نوشین از توی اتاقش صدام زد و گفت:

-بهااااار…بیا اینجا که بدجور به وجودت احتیاج دارم…

کوله پشتیم رو روی شونه هام جا به جا کردم و بعد رفتم سمت اتاقش…چند تقه به در زدم و وقتی گفت” بیا تو” رفتم داخل…لبخندزدم و گفتم :

-سلام…

-سلام عزیزم…

شاید قابل باور نباشه اما اون یه اتاق کوچیک جدا از فضای اتاق خوابش داشت که سراسر کمد و قفسه بندی بود….
حق داشت اونجوری کلافه و گیج و سردرگم به لباسها نگاه کنه…آدمی که چند دست لباس بیشتر نداشته باشه خیلی راحت تر از آدمی که هزار دست لباس داره میتونه چیزی که میخواد رو انتخاب کنه….

نگاهی به ردیف کفشات و لباسها و کیفهاش انداختم…دستاشو به کمرش تکیه داد و گفت:

-واقعا نمیدونم چی بپوشم…بنظرت کدوم یکی از اون لباس مجلسی هارو ببپوشم…از لباسهای کمد آبی انتخاب نکن چون هرکدوم از اونارو قبلا یکبار پوشیدم….

با قدمهایی آروم سمت لباسها رفتم…هرکدوم قطعا بالای چند میلیون قیمتشون بود…اینجا بی شک یه تصور رویایی از مخزن لباسی بود که هر دختری میتونست آرزوش رو داشته باشه….
همه رو با دقت از نظر گذروندم و بعد لباسی که سیاه بود و حاشیه های طلایی داشت رو بیرون کشیدم و گفتم:

-این خیلی خوشگل….و میشه با سایه چشم طلایی ستش کرد…ولی….حیف که کوتاهه…

خندید و گفت:

-خب کوتاه باشه…ولی آفرین..از انتخاب و کمکت خوشم اومد…راستی تو چی میخوای بپوشی!؟

متعجب نگاهش کردم.فکر نمیکردم واقعا بخواد من همراهش بیام…..

متعجب نگاهش کردم‌‌.فکر نمیکردم واقعا بخواد من همراهش به اون‌مهمونی برم….
پرسیدم:

-منم باید بیام !؟

ظاهرا من نباید اون سوال رو می پرسیدم چون جا خورد…انگار که انتظارش رو نداشته باشه!
ابروهاشو بالا انداخت گفت:

-خب معلوم که تو هم میای…من نمیزارم تو تنها تو خونه بمونی بدون هیچ تفریح و شادی ای….

تا قبل امروز و در واقع الان، فکر میکردم این یه تعارف اما انگار قضیه مهمونی واسه اون جدی بود نه یه تعارف ایرونی!

دوباره گفت:

-خب میخوای چی بپوشی!؟

به زور لبخند کج و کوله ای زدم و بعد گفتم:

-من چیزی که مناسب همچین جایی باشه ندارم دخترخاله…فکر کنم من نیام بهتر باشه….

خندید و گفت:

-فقط به خاطر یه لباس!؟ بیخیال دختر….اگه مسئله فقط همین من الان حلش میکنم…..

لباس توی دستشو کنار گذاشت و بعد گشت و گشت و تو ردیف لباسهای رنگارنگ و جورواجورش ،یه لباس آبی کاربنی بیرون کشید و همونطور که توی دستش میچرخوندش پرسید :

-این چطوره!؟

با چشمای گرد شده لباس رو نگاه کردم…خیلی زیبا و خوش رنگ بود اما قطعا من هیچوقت نمیتونستم همچین چیزی بپوشم….یه لباس که همینطوری که نگاهش میکردم مطمئن بودم با یه خم شدن تمام دارو ندارمو نمایان میکنه…سرمو به چپ وراست تکون دادم و گفتم:

-نه نه…این نه…کوتاه….

-خب چه ایرادی داره!

-نه نه…کوتاه

سری تکون داد و کوتاه اومد..دوباره رفت سمت لباسها….

گشتی بینشون زد و بالاخره یه لباس بلند تر برام آورد…لباسی که از کمر به بعد گشاد میشد و رنگش ترکیبی از سفید و گلهای نباتی رنگ بود …خودمم ازش خیلی خوشم اومد و تو لحظه با دیدنش چشمم درخشید…قطعا قیمت بالایی داشت…چون واسه چند ثانیه خودمو تو همچین لباسی تصور کردم لبخندی رو لبهام نشست و نوشین فهمید ازش راضی ام….
پرسید:

-پسندیدی!؟

-خوبه ولی…

-ولی چی!؟؟ تازه زیاد کوتاه هم نیست ….

ازش گرفتمش و براندازش کردم…پشتش یه زیپ ساده و مخفی میخورد…سرمو بالا آوردم و گفتم:

-تو راضی هستی که من بپوشمش!؟؟

تا اینو گفتم بلند بلند زد زیر خنده و بعد گفت:

-وای تو چقدر تعارفی و باحالی بهار….اصلا این کلا مال خودت …برو بپوشش و حسابی به خودت برس که میخوام امشب مخ یکی از اون دکی هارو تیلیت کنی..!
بدووو…که دیرمون شده….

متعجب پرسیدم:

-الام میرییم.!؟

-خندید:

-نه ناهار که نخورویم هنوز…شب میریم…..ولی من خودم چون آماده شدنم طول میکشه از الان آماده میشم…مثلا جواهراتی که میخوام رو جدا میکنم…لوازم آرایشی ای که باید استفاده کنم رو هم همینطور…خلاصه از اینجور کارها…

آهانی گفتم وبا زدن یه لبخند تصنعی، از اتاق اومدم بیرون…هنوزم داشتم با لذت و تحسین لباس رو نگاه میکردم….خیلی خوشگل بود…ساده و ظریف و خوش طرح و خوش ترکیب…
با عجله از پله ها بالا رفتم ….باورم نمیشد همچین لباس خوشگلی رو داده باشه به خودم….خیلی شیک و ظریف بود….

لباسهای بیرونمو از تن درآوردم و بعد دست و صورتم و شستم و نیم ساعت بعد با صدازدنهای نوشین رفتم پایین…مهرداد نبود و ما دوتایی مثل خیلی از اوقات غذای بیرون رو خوردیم و بعدهم طبق رسم این خونه هرکدوم رفتیم توی اتاق هامون….
چند ساعتی خوابیدم و بعد بلند شدم که برای اون مهمونی خودمو آماده کنم…اول لباس رو تنم کردم و بعد رو به روی میز آرایشی نشستم و به صورتم توی آینه نگاه کردم….
یه آرایش خیلی معمولی و ساده انجام دادم…شاید جدیدترین وسیله ای که استفاده کردم سایه چشم نباتی رنگ بود….حتی رنگ رژ لبمم خیلی مشخص و پررنگ نبود….موهام رو فرق زدم و از وسط والبته هردو طرف دوتا تار پیچ و تاب دار آزاد گذاشتم….همین….کل آرایش من همین بود…..

بلند شدمو از کله تا نوک پام رو توی آینه برانداز کردم…
دیدن خودم توی اون لباس مارک و خوش طرح لبخندی روی لبم نشوند…..تو اون لباس ،یه تفاوت فاحش با همیشه داشتم….
خوشگلتر شده بودم…اصلا انگار خودم نبودم….
فقط…از لختی پاهام یکم…یکم احساس نارضایتی داشتم…
همه جاش خوب بود…حتی آستینهاش ولی….مشکلم فقط با ماهمون بود….!!!
یه نفر به در زد…بفرمایید که گفتم نوشین با لبی خندون و سرو شکلی جدید اومد داخل….
وقتی چشمش بهم افتاد با تحسین براندازم کرد و شروع کرد تعریف و تمجید از قیافه و اندامم:

-وااااااایی….اینجارو….عجب لعبتی……نگاااش کن…. تووخیلی خوشگل و حوش اندامیااا شیطون….ساده و شیک و جذاب….

لبخند زدم و گفتم:

-توهم خیلی خشوگل شدی دخترخاله…خیلی زیاد…

-مرسی عزیزم…خب بریم!؟؟ مهرداد پایین منتظرمون!

سر تکون دادم و بعد با عجله لباس بلندی پوشیدم و یه شال رو سرم انداخنم و همراهش از اتاق بیرون رفتم…..

همراه نوشین از پله ها پایین اومدم….
مهرداد پشت به ما داشت از پنجره ی بزرگ بیرون رو نگاه میکرد….
شما کسی رو میشماسین که درهمه حالت جذاب باشه!؟؟ مهرداد حتی از پشت هم خواستنی بود….و حالا توی این کت و شلوار هزار برابر همیشه جذاب شده بود….صدای پای مارو که شنید بالاخره چرخید سمتمون…برای دیدنش از رو به رو بیقرار بودم….و نپرسین چرا….نپرسین….

دست در جیب به سمتمون چرخید….نتونست نوشین رو نگاه کنه چون از همون ثانیه اول چشماش روی من ثابت موند…..
حتی پلک هم نمیزد ….! شاید فکر نمیکرد منم بخوام بیام چون لحظه آخر یه اخم ریز هم اومد برام…
زیر سنگینی نگاهاش گونه هام از شرم سرخ شد.کاش اینقدر ضایع نگاهم نمیکرد…میترسیدم نوشین شک کنه…
برای اینکه به خودش بیاد فاصله امون که کم شد گفتم:

-سلام…

جواب نداد….دیگه داشت یه چیزایی رو لو میداد…نوشین گفت:

-ما آماده‌ایم! بریم…!؟

بالاخره به خودش اومد…نگاهشو ازم برداشت و رو به نوشین جواب داد:

-آره…بریم….

هرسه باهم از خونه بیرون اومدیم…تو مسیر فرصت نشد حتی برای چند ثانیه باهم همصحبت بشیم….ذهن از مهرداد کشید شد سمت مهمونی ای که قرار بود اونجا برم…این جشنهای عیونی که بین یه عده مرفه برگزار میشد حتما باعث تازگی هایی واسه من داشته باشه…تو ذهنم یه تصور جالب ازش ساخته بودم…عین ورود آلیس در سرزمین عجایب!!!
نوشین دوباره خودشو تو آینه چک کرد و بعد رو به مهرداد با ناز گفت:

– مهردااااد….خوشگل شدم امشب !؟

مهرداد نگاهی بهش انداخت و گفت:

-آره تو همیشه خوشگلی حتی وقتی شلخته ای و تازه از خواب بیدار میشی….!

صدای خنده های پر عشوه ی نوشین تو ماشین پیچید…..باز پرسید:

-واقعا!؟

-آره عزیزم…

اینو گفت و از توی آینه به من نگاه کرد…حس کردم میخواست با این حرفها حسادت منو تحریک کنه و آزارم بده…که در هر صورت کار خوبی نبود…رومو برگردوندم و سعی کردم تا رسیدن به اون مهمونی بیرون رو نگاه کنم نه مهردادی که با بعضی حرفهاش سعی میکرد اذیتم کنه!

بالاخره ماشین رو یه جا پارک کرد.ظاهرا رسیده بودیم.وقتی نوشین پیاده شد منم پیاده شدم وهمراهش سمت درب بزرگ خونه ای رفتیم که شکوهش آدمو به ،به به چه چه کردن مینداخت…نوشین دکمه آیفن رو فشار داد و من تو اون لحظه سربرگردوندم و مهردادورو تماشا کردم…زیادی به خودش رسیده بود…البته اون اونقدر خوشتیپ و جذاب بود که با کمترین تغییر زیادی به چشم میومد….

در باز شد و باهم رفتیم داخل….سعی کردم بدون چرخوندن سرم و ضایع بازی درآوردن حیاط به اون زیبایی رو تماشا کنم….خونه ای که قطعا ارزشش میلیاردها تومن بود….اینجاست که قشنگ میشه فاصله طبقاتی رو حس و لمس کرد!

به در ورودی خونه که نزدیک شدیم یه خانم به استقبالمون اومد….یه خانم بلند قد با کت و دامن زرد رنگی که سن و سالش رو خیلی کمتر از اونچه که بنظر می رسید نشون میداد…حسابی از نوشین و مهرداد استقبال کرد و وقتی از نسبت من و نوشین هم باخبر شد با من هم دست داد و خوشامد گفت….بعد از اون یه خدمتکار که لباس فرم تنش بود اومد پیشمون…لباشمونو ازمون گرفت و آویزون کرد….

من واقعا فکر میکردم وارد سرزمین عجایب شدم…زن و مردهایی با پوشش کاملا آزاد….دی جی….نوشیدنی های غیر معمول….و کیکی که چندین طبقه بود و من نمونه اش رو فقط تو عکس های پخش شده از تولد جیلو دیده بودم!!

اوایل از لختی موها و پاهام یکم حس معذب بودن بهم دست داد ولی وقتی دیدم همه ی خانمهای جمع چوشش راحتی دارن و یه جورایی حتی پوشیده ترینشون منم خجالتو کنار گذاشتم…..

نوشین که سرگرم صحبت با دوستهاش شد من موندم و تابلوهای نقاشی وصل به دیوار که شک نداشتم هر کدوم یکی از اون تابلوهای فاخر دوران رنسانس….محو تماشاشون بودم که خدمتکار نوشیدنی های توی دستش رو بهم تعارف کرد…..
نگاهم رو سه مدل نوشیدنی مختلف به گردش دراومد….

باورم نمیشد همچین چیزایی رو مثل نقل نبات تو مهمونی هاشون بهم تعارف کنن..بیشتر از این نشد معطلش کنم…به عنوان تشکر لخندی بهش زدم و بعد یه آب آلبالو برداشتم و دوباره رو کردم سمت تابلوها که یه نفر از پشت سر و کنار گوشم گفت:

-به تو نباید گفت بهار…تو دلبری….دلبر….

لیوان شربت رو از دهنم فاصله دادم و آهسته چرخیدم که با مهرداد چشم توچشم شدم….
زل زد تو جشماهم…میتونستم تصویر خودمو تو چشماش ببینم….لباشو ازهم باز کرد و گفت:

-تو در عین سادگی باشکوه و بی نظیری…عین اسمت…ولی کی گفته تورو باید بهار صدا زد….به تو فقط باید گفت دلبر…. دلبر….دلبر من……

لبهاش به سمت گردنم اومدن….

این نوشته در رمان آنلاین, رمان بهار ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 Responses to رمان بهار/پارت هفده

  1. shaghayegh می‌گوید:

    سلام خسته نباشید
    چرااا پارت هارو اینقدر دیررر میزارین 😤

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *