رمان اسارت عشق/پارت هفده

دوباره بازومو چنگ زد وگرفت همینطور که میکشید گفت
-یه تنبیهی نشونت بدم که دیگه حرف هام تو کلت موندگار که هیچ اصلا حک بشه !!!
-من باتو نمیام اراز ولم کن!
-عه مگه دست خودته …
توی همین کشمکش ها بودیم که پام از روی اولین پله لیز خورد ورفت هوا و روی پله افتادم با خوردن کمرم به لبه ی پله اخ بلندی کشیدم و درد بدی توی کمرم پیچید
سراسیمه کنارم زانو زد وهراسون دستامو گرفت وگفت
-چت شد ایرین ؟! کجات خورد بزار ببینم !
به زور جلوی خودمو گرفته بودم که نخندم ،اصلا معلوم نیست کدوم طرفیه … نه به اون سیلی زدناش و نه به این نگران شدناش برای اینکه اذیتش کنم یکم پیاز داغشو زیاد کردمو گفتم
-ولم کن اراز ناقصم کردی ،دیگه کمرم درست نمیشه ای خدا منو از دست این نجات بده !
-کولی بازی درنیار ایرین بزار ببینم کجات خورد
دستشو گرفتم ومحکم پرتش کردم وگفتم
-اصلا به توچه؟! مگه دکتری؟! دست از سرم بردار ،بابا ولم کن !چی از جونم میخوای اخه…
بی توجه به حرفام سریع لباسمو بالا زد وبا دیدن کمرم هینی کشید وگفت
-اف …اف ایرین اگه نتونی راه بری من بهت حق میدم ! میبینی میگن چوب خدا صدا نداره اینه ها!!!
با دهن باز بهش زل زده بودم که از جاش بلند شد و گفت
-پاشو بابا ،کمرش حتی یکم کبودم نشده بعد میگه اِل شدم بِل شدم!!!
حنات دیگه واسم رنگی نداره ایرین خانوم… از دستم خلاصی نداری مگر اینکه جنازت از اینجا بیرون بره که اونم بدون من بیرون نمیره !
چشم غره ای رفتم و درحالی که دندونامو روی هم فشار میدادم با حرص از جام بلند شدم و جلوتر راه افتادم که گفت
-یواش …یواش تر باباخودتو هم به زور تحمل میکنم چه برسه دیگه فلجم بشی …هوی باتوام یواش تر برو نیوفتی !!!!
به پایین پله ها که رسیدم دوپله باقی مونده رو پایین پرید ودستامو گرفت و دنبال خودش کشید
در ماشینو باز کرد وپرتم کرد صندلی جلو ودربست خودشم ماشینو دور زد وپشت فرمون نشست …
توی راه هرجفتمون ساکت بودیم فقط صدای نفس هامون توی ماشین میپیچید … تا اینکه یهو محکم روی فرمونش کوبید وماشینو کنار اتوبان نگه داشت … از ماشین پیاده شد وچند قدم از ماشین دورتر شد …خیلی اشفته بود به تک تک ماشین ها نگاهی مینداخت و دوباره قدم میزد دستشو روی ریش های بلندش میکشید به سمت ماشین برگشت که نگاش به من افتاد با قدم های بلند به سمت ماشین اومد ومنو از ماشین بیرون کشید…
با صدای بلندی داد زد
-تو چه طور تونستی به اون عوضی اعتماد کنی ؟ هااان
با چشمای بیرون زده فقط به چشماش زل زده بودم که ادامه داد
-از منی که اینهمه مدت پیشم بودی اعتمادتو از بین بردی و به مردی که فقط یه روز دیدیش اعتماد کردی !
چرا ایریییین؟! چرا؟!
-چون از دستت عصبی بودم نفهمیدم چیکار میکنم فقط میخواستم ازت دور بشم !
-مگه من چیکارت کرده بودم هان؟!
-همین دیگه چون دیگه باهام کاری نداشتی ازت عصبی بودم!
دستشو به ماشین تکیه زد وکمی نزدیکم شد وپچ زد
-واسه من فلسفه نباف بچه بگو چرا این خریتو کردی!
با چه سندی به اون مرتیکه اعتماد کردی هان؟!
فکر کردی همه مثل من باهات تا میکنن؟!
فکر کردی همه مثل من لی لی به لالات میزارن هان؟!
چه فکر کردی اخه تو لعنتی ؟!
دیوونه شده بود ..انگار واسش سخت بود من به کسی دیگه اعتماد کنم یا نسبت بهش بی اعتماد بشم ..
خیلی محکم وجدی داد زدم
-کدوم اعتماد؟! از چی حرف میزنی هان؟!
با کف دستم تو سینش کوبیدم وگفتم
-چه اعتمادی ؟
یکه خورده عقب عقب رفت وبا ناباوری بهم خیره شد…
نزدیکش رفتم وبا انگشت اشاره به سینش زدم وگفتم
-اول گفتی برات فرق دارم اما وقتی باهام رابطه برقرار کردی وبعدش گفتی همش کشک …واسه انتقام باهات خوابیدم
از خونه ی فراز فراریم دادی وبعدش گفتی هنوز انتقامت تموم نشده …
دیشبم که با اون زنه …
تو باشی به کسی که داره ازت انتقام میگیره اعتماد میکنی یا ازش فرار میکنی ؟!
-زنه ؟!..تو گفتی با زن بودم ؟!
هه پس بگو خانوم چرا این همه کفری شده ازم بعد ماجرای انتقامو وسط میکشه! جالبه بعد تو هم باور کردی که من….
پوزخندی زدم وگفتم
-خودم شنیدم با همین گوشام! انکار نکن.
-بعدشم فکر‌کردی که دارم رابطه برقرار میکنم هان!
-خب معلومه که اره !
با صدای بلند زد زیره خنده …با تعجب بهش خیره شده بودم که چونمو گرفت وگفت
-ببین کوچولو من اگه بخوام با کسی باشم هیچ کسی حق نداره جلومو بگیره .. ولی خب اینم بدون که بعد تو هم با کسی هم نبودم …
به سرعت رهام کرد و سوار ماشینش شد ….
این چی میگفت ؟ ای خدااا
چیزایی که الان شنیدم رو باور کنم یا چیزایی که اون شب شنیدم!
نمیدونستم الان بخندم وخوشحالی کنم یا قیافه ی حق به جانب بگیرمو وحرفاشو باور نکنم!بین این دوحالت گیر کرده بودم …
توی فکر بودم که دوتا بوق زد وشیشه ی سمت شاگرد وپایین کشید و گفت
-نمیخوای سوار شی نیم ساعته رفتی کما ! چه خبرته!!!
درو باز کردم و نشستم که سریع راه افتاد

همه ی خشمش فروکش کرده بود وخیلی اروم رانندگی میکرد متوجه ی نگاه هام شد پوزخندی زد وگفت
-که پشت در بودی ؟!خب یه سر میومدی پیش ما بیشتر خوش میگذشت!
با مشتم به بازوش کوبیدم که زد زیر خنده …بی توجه به من با صدای بلند میخندید منم لبهامو زیر دندونم کشیده بودم تا نخندم ولی اخرش موفق نشدم نتونستم خنده هاشو ببینمو نخندم …. منم زدم زیر خنده …
بین خنده هاش گفت
-حرفامو پس میگیرم تو اصلا شبیه خواهرت نیستی !
یهو جدی شدم وگفتم
-چه طور؟!
-اخه تو خیلی خنگ تری!
من فکر کنم کل دی ان های معیوب به تو رسیده و کل دی ان های باهوشی و زرنگی به خواهرت ..
با حرص لبهامو روی هم فشار دادم و گفتم
-هیچم اینطور نیست!
-اگه نبود که به خاطر یه صدای مسخره قصد فرار نمیکردی اونم با کی ؟! با ساشایی که هر روز ده نفر زیرخوابشن!
-ولی اون میخواست بهم کمک کنه ،حتی بهم پیشنهاد کار هم داد!
-تو هم که ساده وگیج زودی قبول کردی !
سرم پایین افتاد … حرف حق میزد … به مردی که نمیدونم کیه وچیکارس اعتماد کردم !
باصدای بمش سرمو بالا گرفتم وبه نیم رخش زل زدم
-همتون مثل همین !‌یه کلمه پیدا کردین به نام عشق و انداختین وسط ، کار خودتون رو میکنید !
پیش خودتون میگین اگه بود میشیم فداش اگه نبودم خداحافظ یکی دیگه به جاش نه؟!
نمیدونم چی اینقدر لبریزش کرده بود از هرچی عشق ودوستی متنفر شده بود ، عشق روباور نداشت
ولی مطمئن بودم این قلبی که الان مثل سنگ شده روزی خیلی عاشق بوده …و دردی که روی قلبش به جا گذاشته اونو تبدیل به بی اعتماد ترین کرده ..
با صدای خش دارش از فکر بیرون اومدم
-نه خیر اینطوریا هم نیست ایریین خانوم! عشق جنم میخواد ، وجود میخواد!
عشق مواظبت میخواد ،جنگیدن میخواد ،بعضی وقت ها هرس کردن و بال وپر دادن میخواد نه اینکه تقی به توقی خورد جوروپلاستو جمع کنی دِ فرار ایرین خانوم!
عشق یه قدرته !ادم عاشق دنیا که هیچ از جونشم میگذره اما عشقشو ترک نمیکنه ….
میگی‌عاشقی ثابت کن! نه با فرار نه با قهر ودعوا ،از راهش …
مات حرفاش مونده بودم ،اصلا باورم نمیشد اراز هم از این حرفا بلد باشه !
ارازی که همه از دستش مثل بید میلرزن و میترسن حالا داشت واسه من از عشق و عاشقی حرف میزد
محو مردی شده بودم که عشق رو واسم توضیح میداد ،شده بود معلممو منم شاگردش، سرتا پام گوش شده بود وبه حرفاش گوش میدادم خودش نمیدونست این چیزایی که از عشق میگه درست نیست من فقط عشق رو توی یه کلمه خلاصه میکنم عشق یعنی اراز!!

وقتی حرفاش تموم شد به خونه رسیده بودیم ماشینو پارک کرد و به چشمام خیره شد وگفت
-خب دیگه رسیدیم از مکتب عشق بیرون بیا فعلا !
وقتی میخواست از ماشین پیاده بشه دستشو گرفتم و گفتم
-اراز ؟!
-ها بازچیه؟!
-اراز دیگه ترکت نمیکنم همه جنگ هاتم پای من!!
خنده ریزی کرد وگفت
-هنوز خیلی کوچیکی ایرین ،به حرف ها اعتبار نیست هیچ وقت چیزی رو به زبون نیار و وقتی حرفشو بزن بتونی پاش وایسی ! یعنی دلیل و سند داشته باشی !
رو حرفات حسابی باز نمیکنم ! اما من نمیزارم از کنارم جم بخوری کوچولو خیالت راحت تا ته اشتباهاتتم کنارت میمونم ،پابه پات جهنمم میرم فقط واسه این که ارزششو داری!
خم شد وبوسه ای کوتاه روی لبم زد واز ماشین پیاده شد
باورم نمیشد ! گفت کنارم میمونه ..
انگشتمو روی لبم کشیدم درست جایی که بوسید پلک هام بی اراده افتادن !
این مرد خودِ خوده عشق بود …
همین طور که تو حال وهوای خودم بودم با تقه ای که به شیشه خورد از جام پریدم ونگام به رزا افتاد
احتمالا خودش منو لو داده… از ماشین پیاده شدم وبا دیدم صورتش که جای پنج تا انگشت روش مونده بود با نگرانی لب زدم
-چی شده رزا! کی باهات اینکارو کرده هان؟!
دستمو گرفت وگفت
-دسته گل خودته ببین حال کن!
-چی میگی تو؟!
-اون رئیس ظالمت میخواست از تو بدونه واسه همین سیلی خوردم !
دستمو روی گونش کشیدم واخی گفتم که گفت
-اره دیگه گند کاریای توروهم ماباید صاف کنیم !
-باشه بابا جوش نیار معذرت میخوام!
با بغض توی بغلم فرو رفت و گفت
-راستش ایرین ترسیدم بلایی سرت بیاره !!!
خندیدم و گفتم
-نه بابا خودش که خیلی زور میزنه چیزی بروز نده ولی انگار ته اون دلش یه حس هایی بهم داره اینجوریا هم نیست!!
-راست میگی ایرین ؟ خودش گفت ؟ اعتراف کرد ؟ چه طوری گفت ؟ وای ایرین همشو واسم بگو!
پوفی کشیدم و گفتم
-جای اون صورتت باید تو فکت میزد تا اینهمه سوال نکنی چه خبره بابا بیابریم
با غرغر زدن دنبالم افتاد ورفتیم خونه
به اتاقم که رسیدم با خیال راحت روی تخت ولو شدم اخ که چقدر احمقی ایرین میخواستی از پیش کی بری هان؟!
یکی نیست بگه اخه بدبخت تو اگه یه نیم روزم نبینیش دیوونه میشی حالا میخواستی اون ور اب هم بری !
ولی یه سوال همش ذهنمو سوراخ کرده بود اگه میگه با هیچ کس نبوده پس اون صداها توی اون اتاق چیکارمیکردن !
اینطوری نمیشه باید بفهمم اونجا چه خبری بوده
تا از اتاق بیرون اومدم

با بردیا چشم تو چشم شدم انگار‌ هول شد سریع تر از من گفت
-سلام خانوم خوش اومدین!
-سلام بردیا چه خبر خوبی؟!
-اره اره همه چی مرتبه !
دوقدم به سمتش رفتم ونگاه عمیقی بهش انداختم ،عرق ریزی از پیشونیش راه افتاده بود….
خیره به چشماش شدم وگفتم
-ولی ظاهرت اینو نشون نمیده چت شده تو؟
دستمو جلوتر بردم که روی پیشونیش بزارم و ببینم تب داره یا نه که با صدای اراز خشکم زد
-چی شده خبریه؟!
نگاهی به وضع بردیا انداختم اصلا حالش خوب نبود….مثل اینکه گندی زده بود سریع به اراز گفتم
-نه چیزی که نیست ولی انگار بردیا مریض شده حالش خوب نیست !
-کسی که حالش خوب نباشه میره دکتر !تو دکتری؟!
-فقط میخواستم ببینم تب داره یا نه؟!
-لازم نکرده دنبالم بیا کارت دارم !!!
به سمت اتاقش راه افتاد ،نگاهی به بردیا کردم که با چشم اراز رو دنبال میکرد به بازوش کوبیدم وگفتم
-تو یه چیزیت شده ولی بعدا میفهمم !!!
چشمکی بهش زدم و دنبال حضرت اقا به اتاقش رفتم

این نوشته در رمان آنلاین, رمان اسارت عشق ارسال و , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *