رمان اسارت عشق/پارت شانزده

قدمی برداشتم که ترس و تردید به جونم افتاد سرمو چرخوندم کسی تو سالن نبود جز ساشایی که پشت بهم در حال رفتن بود
دوباره به در اتاق انتهای سالن نگاهی انداختم و اب دهنمو قورت دادم
هرچی که بشه باید واقعیت رو بفهمم !
قلبم تندتراز هر وقت دیگه ای تو سینم میکوبید اگه حق با ساشا بوده باشه بیشتر از این نباید اسیرش بشم
دوقدم مونده بود که به اتاق برسم صدای ناله ی زنی بلند شد انگار دیگه خون به مغزم نمیرسید همون جا خشکم زد
دستمو دراز کردم و روی دستگیره گذاشتم که صدای اراز رو شنیدم
-اروم بتمرگ الان تموم میشه !!
کم کم به حرف های ساشا یقین کردم تحمل دیدن اراز تو بغل یه نفر دیگه رو نداشتم واسه همین درجا برگشتم که رخ به رخ ساشا شدم
با چشمای بیرون زده بهش زل زدم که بازومو گرفت وکمی از اتاق دورترم کرد و اروم گفت
-چیشد ؟ نتونستی باچشمات ببینی نه؟!
دختر جون اون ارازه ،اراز خان ! با یه نگاه اون کل تهران واسش خم وراست میشن نمیدونم تو دنبال چی هستی و واسمم مهم نیست ولی اگه اراز رو بخوای…
پوزخندی زد و ادامه داد
-باید بگم لقمه ی دهنت نیست !
نم اشک تو چشمام نشست ،حرفاش راست بود وحرف حق هم حساب نداشت که …
همین طور که به دیوار تکیه داده بودم سر خوردم و روی زمین نشستم ،انگار دنیا روی سرم اوار شده بود ، هوا خیلی کم بود اصلا نمیشد نفس کشید احساس خفگی بدجور کلافم کرده بود صدای اهنگ وموزیک که هی کم وزیاد میشد انگار ناخنی شده بود روی اعصابم …
با قرار گرفتن دستای ساشا روی دستام از جام پریدم
روبه روم نشست ودستشو روی گونم گذاشت ولب زد
-چیکار کردی باخودت دختر رنگت از دیوارم سفید تر شده وایسا همین جا تا بیام…
به سرعت از جاش بلند شد و رفت …
چیکار میکردم نه راه برگشت داشتم و نه راه پیش …
نگاهی به خالکوبی روی ساعد دستم انداختم وبا دیدن عکس اراز عصبی شدم
خیلی سخته که با عشقت باشی و هم خوابش بشی و تو سرشار از عشق باشی ولی بفهمی اون فقط برای یه نمایش مسخره به نام انتقام باهات بوده و اصلا هیچ احساسی بهت نداشته !
با لیوان ابی که جلوم گرفته شد از فکر بیرون اومد و ابو از دست ساشا گرفتم و درمقابل نگاه های خیره ش سر کشیدم که یهو فکری مثل برق از ذهنم رد شد
سریع از جام بلند شدم ودست ساشا رو گرفتم و با صدایی که میلرزید گفتم
-کمکم کن!
چشمای درشتش بیشتر باز شدن و با بهت گفت
-چیکار کنم؟!
-کمکم کن ! تو میتونی من دیگه راه برگشت ندارم دیگه امکان نداره بتونم با این شرایط پیش اومده برگردم پیش خانوادم ، پیش ارازم دیگه نمیتونم بمونم ، باید کمکم کنی !
نگاه متفکری بهم کرد وگفت
-اینجا نمیشه دنبالم بیا!
همراهش وارد اتاقی تو یه سالن دیگه شدیم تا درو بست نزدیکم شد وگفت
-کدوم شرایط پیش اومده؟!
سرمو پایین انداختم و خیلی اروم گفتم
-من با اراز با هم …
-اووو ، نه دیگه اصلا امکانش نیست! من نمیتونم همچین کاری کنم !
باخشم به طرفش رفتم و دوتا به سینش کوبیدمو گفتم
-ولی دودقیقه پیش بهم پیشنهاد کار و اینا میدادی چیشد؟!
-درسته ولی نمیدونستم واسه اراز شدی ؟!
درضمن من شنیده بود تو با باباش رابطه داشتی نه خودش !
تو اون ارازو بهتر میشناسی چیزی که واسه اونه کسی حق نداره نزدیکش بشه وگرنه بدجور تلافی میکنه
کینه ی توی وجودشو روشن نکن !
به طرف در چرخید و دستش که به دستگیره رسید سریع با لحن اروم و مظلومانه ای گفتم
-من کسی رو ندارم میشه کمکم کنی ؟!
انگار تیرم به هدف خورد ،‌وایساد ودستشو توی موهاش فرو برد بعد مکث کوتاهی گفت
-اخه چیکار کنم برات؟!
-کمک کن فرار کنم !از اینجا برم کلا میخوام دیگه نباشم !
برگشت وبه چشمام زل زد و گفت
-به یه شرط!واسه من کار کنی! دخترایی که میفرستم اونور اب رو خودت حلش کنی به بچه ها میسپارم راه وچاه رو بهت یاد بدن اینجوری خودتم تو غربت بیکار نمیمونی و سریع خودتو جمع وجور میکنی
مردد سرمو بالا وپایین کردم که گفت
-خیلی خب ،قاطی این دخترا قاچاقی میفرستمت اون ور اب به یه نفر میسپارمت اونجا بکشتت بیرون بعدش کاری که بهت میسپارم رو ردیف میکنی حله؟!
-حله!
خیلی خب تا فردا شب باید تو این اتاق بمونی بعدش میفرستمت بری !
یه پاشو از اتاق بیرون نزاشته بود که سریع گفتم
-فقط!
-فقط چی ؟!
-چرا داری بهم کمک میکنی!
نگاهی به سرتاپام کرد و گفت
-دختر زرنگی هستی، با دل و جرعتی ازت خوشم اومد! نگران نباش بسپر به خودم!
نمیدونم کاری که دارم میکنم چقدر اشتباست ، درسته اراز رو دوست دارم و عاشقش شدم ولی دوست داشتن یک طرفه مثل جاده ی بی انتهاست هرچی بیشتر بدویی خسته ودرمونده تر میشی و اخرسر کسی که کم میاره خودتی … من انتخاب کردم ازش دور بشم چون نمیخواستم بیشتراز این اسیب ببینم
درسته اراز منو از هر خطری در امان نگه میداشت ذره ای به این موضوع شک ندارم
اما از این که بتونه منو در برابر خودش محافظت کنه زیاد مطمئن نیستم

نمیتونستم یه عمر هم خواب شدنش رو با زن های دیگه ببینم و تظاهر کنم که هیچ اتفاقی توی قلبم نمیافته و هر روز جلوی چشمام شاهد شکسته شدن قلبم وغرورم یکجا باهم بشم وتظاهر به زنده بودن کنم …
شاید هرچیز دیگه ای بود میتونستم تحمل کنم اما تو عشق نمیشه تحمل کرد
پس بهترین کار رفتن بود…

شب از نیمه هم گذشته بود ومهمونی تموم شده بود حتی سرمو از اتاق بیرون نبردم ببینم اوضاع چه خبره …
همینطوری که نشسته بودم در باز شد و ساشا وارد اتاق شد وگفت
-نمیتونم با خودم ببرمت خونه به خاطر تو مجبور شدم اینجارو فردا هم رزرو کنم ! تا فردا که بریم تو وبقیه ی دخترا اینجا میمونید بعدش میام دنبالتون
-باشه …باشه
سریع رفت وتنها تو اتاق موندم
تا صبح خوابم نبرد افتاب کم کم بالا اومده بود و اتاق روشن شده بود …ابی به سر وصورتم زدم و از صبحونه ای که واسم اورده بودن خوردم و گوشیمو برداشتم … یازده میسکال از اراز و یه پنجاه تا شصت تایی هم از رزا ای خدااا حتما غیبتمو فهمیدن و الان اراز داره دنبالم میگرده
پر از استرس شدم …دونه دونه پیام هایی که از اراز و رزا واسم اومده بود رو باز میکردم
اراز[ کدوم قبرستونی ایرین؟]
[ مگه دستم بهت نرسه دختره ی نفهم]
[ایرین کاری نکن تک تک خونه های این شهرو
بگردم که میگردم بگو کدوم قبرستونی رفتی ]

رزا[‌ایرین کجایی دختر یه خبر بده]
[ اراز دیوونه شده ایرین بدبخت شدیم کجایی تو اخه ]
….
وسط خوندن پیام ها بودم که ساشا سر رسید با دیدن چهره ی رنگ پریدم وپراز استرسم با نگرانی گفت
-چی شده ؟! تو چرا اینجوری شدی؟!
-هیچی بدبخت شدم اراز فهمیده من نیستم داره دنبالم میگرده!!
سریع گوشی رو از دستم کشید و همینطور که پیام هارو بالا وپایین میکرد گفت
-اومدنی اینجا به کسی خبر دادی؟!
-فقط رزا دوستم میدونه ولی امکان نداره منو بفروشه !
گوشی رو به سینم کوبید وگفت
-خاک عالم تو سرت بدو تاهردومون بیچاره نشدیم!
اولین جایی که اراز میاد دنبالت اینجاست بجنب
هول هولکی لباسارو تنم میکردم که صدای یکی از مستخدما از پشت در متوقفم کرد
-اقا ساشا یه نفر شمارو میخوان ببینن
با دستش روی پیشونیش کوبید وگفت
-بدبخت شدیم !اخه احمق چرا نگفتی که به دوستت خبر دادی وایسا اینجا تا ببینم چیکار میشه کرد
بعد رفتن ساشا اروم اروم رفتم وبالای پله ها ایستادم و کمی خودمو خم کردم که صداشونو بشنم که ساشا با خنده گفت
-به به اقا اراز خوش اومدی ؟! خبریه داداش!
مکث طولانی کردن و بعد چند دقیقه اراز باصدای بلند سکوت رو شکست و خیلی محکم گفت
-برو بگو بیاد !
-اما داداش کی بیاد؟!
-ساشا منو سگ نکن عاقبت نداره برو بهش بگو بیاد میدونم اینجاست !!!
قبل ازاینکه ساشا بیاد بالا خودم پایین رفتم
روی مبل تکی نشسته بود وپاهاشو روی هم انداخته بود و سیگار میکشید
از این همه اروم بودنش ترسیدم با قدم های اروم نزدیکتر شدم
با دیدن من پوزخندی زد ورو به ساشا گفت
-ساشا تو میدونی این دختر کیه؟
-اره الناست ؟!
-بهت گفته که مال من شده؟!
-اره
-ازت خواسته که فراریش بدی اینم درسته؟!
نگاهی به چهره ی مضطربم انداخت و با دودلی لب زد
-ارر..
مثل شیر وحشی از جاش بلند شد و با یه قدم بلند خودشو به ساشا رسوند ومشتی تو صورت زد همینطور که یقشو گرفته بود تو صورتش غرید
-تو با این که میدونستی این دختر مال منه باز میخواستی فراریش بدی بیشرف؟!
-اما ، اراز خودش ….
مشت دیگه ای به صورتش زد که روی زمین افتاد …
نگاهش به من افتاد که مثل بید میلرزیدم خیلی اروم گفت
-ساشا اون دخترای بالا روهم بردار گورتو از اینجا گم کن !
زودباش
با گفتن باشه ای سریع ازمون دور شد و بعد چند دقیقه با دخترا بیرون زدن
جز من واراز دیگه کسی نبود سیگارشو زیر پاهاش له کرد و گفت
-حرفمو نشنیده گرفتی؟ این سیگارو زیر پاهام میبینی چهطوری داره له میشه؟! ها
از ترس تند تند اب دهنمو پایین میفرستادم که یهو به طرف حمله کرد که جیغ بلندی زدم و به طرف پله ها دوییدم … سریع پله ها رو بالا رفتم که دیدم پشت سرم داره میاد پله هارو دوتا یکی بالا میومد درست موقعی که میخواستم پامو تو اولین اتاق بزارمو در رو قفل کنم لباسمو از پشت کشید و روی زمین افتادم با سیلی که تو صورتم زد گوشه ی لبم پاره شد
بغضم ترکید و اشکام ریختن
حالا علاوه بر چشمای بیرون زده ش رگ های گردنشم خودنمایی میکردن
با صدای بلندی فریاد زد
-میخواستی فرار کنی اره ؟! ازمن؟ از اراز ؟!
صدای بمش توی سالن ساکت وخلوت اکو میشد جوری داد میزد که هر لحظه ممکن بود حنجرش جر بخوره
-هه گفته بودم لنگه ی خواهرتی ! فقط اون یکم بیشرف تر از تو بود
از دوسالگی …از دوسالگی پیش ما بزرگ شد .. ور دل من بود میشنوی؟!
اون هرزه رو خودم بزرگش کردم …ولی چیکار کرد ؟! دورم

از لباسم گرفت وبلندم کرد تو صورتم داد زد
-ایرین اونو من بزرگش کردم ،همه چی رو من بهش یاد دادم ، از اون کارهای کوچیک خلاف بگیر تا بزرگش
زیر وبم همه چی من بهش فهموندم ولی اخرش بهم نارو زد و رفت …میفهمی ؟!
لباسمو رها کرد وپشت به من ایستاد و گفت
-تعجبی هم نداره توام هم خون اونی!!!
با این تفاوت که اون از بچگی پیش ما بزرگ شد و بعد نارو زد ورفت وتو یه مدت کم پیشم بودی ومیخواستی بری!
با پشت دست اشکامو پاک کردم ومیخواستم به طرفش برم که یهو خودش برگشت و انگشت اشاره شو به سمتم گرفت وتاکید وار گفت
-ولی من همون اراز نیستم ،خوب گوشاتو باز کن !
ادم از یه سوراخ دوبار نیش نمیخوره
فکر نکن کاری که خواهرت بامن کرد تو میتونی تکرارش کنی بیچارت میکنم !
باصدایی که میلرزید گفتم
-ارااززز….ممن .. من
-تو چی ؟تو چی هان! غلط کردی ؟ میخوای بگی ببخش !
فکر کردی این ادا ها وفیلمه روی من تاثیری هم داره !
من بهت گفته بودم حق نداری فرار کنی ؟!
گفته بودم یا نه؟!
صداش اینقدر اوج گرفته بود که نزدیک بود‌ سقف پایین بیاد
دستامو روی گوشام گذاشتم وبا صدای بلند فریاد زدم
-اره … اره گفتی …گفتی اما نمیتونم تحمل کنم !میفهمی لعنتی !
نمیتونم ببینم با یکی دیگه میخوابی نمیتونمممم…
هق هقم بلند تر شده بود با سکسکه گفتم
-نمیتون مم… عاشق ت… بااشم …
با حیرت سکوت کرده بود وفقط نگام میکرد به طرفش پا تیز کردم ودرحالی که با مشت به سینش میکوبیدم گفتم
-گناه من چی بود هان؟! دِ لعنتی اونوقتی که تو نقشه ی انتقامتو اجرا میکردی من با قلبم .. با تموم وجودم داشتم عاشقت میشدم .. بهت وابسته میشدم …
گناه من چیه ؟!
جفت دستای ظریفمو با یه دستش گرفت واروم گفت
-چون گناهی نداری باید تاوان بدی ،تو این دنیا همیشه تاوان ادم بده هارو خوب ها میدن یعنی یکی مثل تو …
با ناباوری چند قدم عقب تر رفتم وبا چشمای گرد شده به چشماش زل زدم
قطره ی اشکی که گوشه ی چشمم نشسته بود رو با انگشتم پاک کردم و گفتم
-تو که میدونستی من پاکم ! تو چرا اینکارو باهام کردی؟! هان!
-ترجیح دادم اون ادم بده من باشم
-چراااااا؟!
-چون تو هنوز کوچیکی واسه تاوان دادن باید اول بزرگت کنم تا بتونی دووم بیاری
-لعنت به همتون اول از همه هم به اون خواهرم
بازومو توی دستش گرفت وگفت
-خیلی خوب ادای عاشقارو واسم بازی کردی افرین دختر!
باید بگم بازیگر خوبی هستی ولی یادت رفته کارگردان این ماجرا منم راه بیوفت
بازومو محکم گرفته بود وبه طرف پله ها میکشید و زیر لب میگفت
-فکر کرده واسه من ادای عاشقا رو دربیاره من از فرارش چشم پوشی میکنم دختره ی احمق !
با حرص بازومو از دستش بیرون کشیدم و گفتم
-من فیلمی بازی نکردم !
بادو مردمک قهوه ایش چشمامو اسیر خودش کرد وگفت
-اگه اینطور باشه که تو میگی پس قبل از اینکه اسیر من باشی تو اسارت عشق افتادی هروقت تونستی از اون بیرون بیای منم ازادت میکنم ! هه تو با دل عاشقت میخواستی فرار کنی؟!

این نوشته در رمان آنلاین, رمان اسارت عشق ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *