رمان شاهدخت/پارت چهارده

 

یک هفته گذشته بود و نقشه ی اوات و دایان رو برای ۱۰۰ مین بار با خودم مرور کردم و کلافه خودمو روی تخت دانیار پرت کردم

همون لحظه در اتاق باز شد و دانیار وارد شد

_بد نگذره بهت

انقدر فکر کرده بودم دیگه حوصله نداشتم همه ی مصیبتای من گردن دانیار بود

دانیار_چته بادت خالی شده ؟

بدون جواب به طرف دیگه دراز کشیدم

دانیار_مهمونی فردا میخوام برام چند نفرو زیر نظر بگیری و ازشون چشم بر نداری

همچنان سکوتم ادامه داشت

دانیار_فردا صبح من باید برم جایی هوامو داشته باش

به پشت برگشتمو نگاهش کردم

_یعنی چیکار کنم ؟

دانیار_یعنی قبل خفت شدنم توسط اوات میخوام تنها برم بیرون

لبخند بدجنسی رو لبم شکل گرفت که سریع خوردمش

_ چشم …حالا میشه بخوابم ؟

دانیار_بخواب

سریع پشتمو بهش کردم تا لباس عوض میکنه چشمم بهش نیوفته
‘یه آشی برات بپزم که ۵ وجب روغن داشته باشه روش’

برق رو خاموش کرد و روی تخت دراز کشید … چشمام سنگین شد و به خواب رفتم

با حس کردن درد شدید زیر دلم و تیر کشیدن معده م از خواب پریدم

بقدری دلم درد میکرد که نمیتونستم حرکت کنم
به سختی از جام بلند شدم و با کمک دیوار وارد سرویس شدم
با یاد اوری تاریخ ماهانه م چشمامو با حرص بستم

دوباره به اتاق برگشتم و یه پد به همراه شرت برداشتم و برگشتم به سرویس …

بعد از تموم شدن کارن از اتاق خارج شدم و از درد روی پله نشستم

_آی مامان

نشسته از پله ها پایین رفتم و به سمت اشپزخونه رفتم روی شکم خم شده بودم و به سختی راه میرفتم

_خدایا این چه دردیه انداختی به جون خانوما

دونه دونه در کابینت ها رو باز کردم تا مسکن پیدا کنم

با تیر کشیدن زیر دلم نتچار روی زمین نشستم

_چیشده

به طرف دایان برگشتم

_اینجا چیکار میکنی نهان … حالت خوبه ؟

_یه مسکن بهم بده

نگران نزدیکم شد و دیتمو نگه داشت

_خوبی ؟

_خوبم دایان یه مسکن بهم بده

سرش رو تکون دادم و از داخل یخچال یه جعبه ای دراورد … نهان خنگ معلومه که داروها رو میذارن یخچال

قرص رو از داخل جلد دراورد و با یه لیوان اب به دستم دادم

بعد از خوردنش چشمام بستمو نفس های عمیقی کشیدم

یک ربعی گذشت تا دردم ارومتر شد

دایان_رنگت سفید شده … چیشده ؟

_خوبه دایان کمکم کن بلند شم …

دستمو گرفتو بلندم کرد تا رسیدن به اتاق دانیار همراهیم کرد
جلوی در نگهم داشت

_مطمئنی خوبی ؟

 

 

دوستان پارت بعدیو سعی میکنیم سریعتر بزاریم تا کم بودن این پارت جبران بشه

سری براش تکون دادم و در اتاقو باز کردم و اروم زمزمه کردم

_خوبم‌نگران نباش شب بخیر

این نوشته در رمان آنلاین, رمان شاهدخت ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

3 Responses to رمان شاهدخت/پارت چهارده

  1. arshin می‌گوید:

    پارت بعد رو کی میزاری ادمین ؟؟؟؟؟؟

  2. mehrasa می‌گوید:

    چرا پارت بعدی رو نمیزارید؟؟؟؟لطفا زمان پارت گذاریش رو هم بگین ؟؟؟راستی چرا بعضی شایتاتون فیلترشده؟؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *