رمان شاهدخت/پارت سیزده

 

سریع از اتاقش خارج شدم و به در تکیه دادم …

_هوف خدا لعنتت کنه که انقدر اروپایی رفتار میکنی …

از در فاصله گرفتم و از پله ها سرازیر شدم و مدام غر میزدم

_اوات هم دیواری کوتاه تر از من گیر نیاورد اخه من چه کاری از دستم بر میاد برای این غول بیابونیش انجام بدم …شرم و حیاهم که غورت داده یه لیوان اب هم روش

آوات_دخترجون …

با هین خفه ای به نرده ی پله ها تکیه دادم و بالا رو نگاه کردم و با لکنت گفتم

_جا…نم.. ؟

اوات_کم غر بزن یاد بگیر سازگار باشی تا به هدفت برسی … کارت تموم شد بیا اتاقم باهات حرف دارم

سرمو تکون دادم که به عقب برگشت

اوات_زبون نداری مگه که کله ی ۲ کیلوییتو تکون میدی برام

_ببخشید اوات بانو به روی چشم خدمت میرسم

سریع باقی مونده ی پله ها رو سرازیر شدم و راه کلبه رو در پیش گرفتم ….

وقتی به کلبه رسیدم در رو قفل کردم و سریع وسایلمو ریختم بیرون باید محکم کاری میکردم نمیتونستم زود به زود ببامو خودمو چک کنم

باند جدیدی از ساکم دراوردم. پیراهنمو از تنم دراوردم و باند قبلی رو باز کردم چسب مخصوص بدنمو رو باز کردم و تحدیدش کردم و اینبار باند رو محکم تر دور خودم بستم

نگاهم به پد بهداشتیم افتاد روی زمین نشستم و غصه خوردم تقریبا تا یک هفته ی دیگه عادت میشدم و این یعنی شروع بدبختی …

چندتا دونه از داخلش دراوردم ک لوله ش کردم و داخل جیب مخفی شلوارم گذاشتم

بعد از برداشتن وسایل ضروریم به عمارت رفتمو یک راست به اتاق اوات رفتم
بعد از کسب اجازه وارد اتاق شدم

_سلام

با ابرو اشاره زد تا جلوش بشینم روی مبل تک نفره نشستم

_من در خدمتم

لبخند محوی زد

اوات _نتونستم باهات زیاد حرف بزنم خوبی؟

رنگ نهام تبدیل به رنگ نگاه نهان شد و حس محبت اوات زیر پوستم به جریان افتاد

_خوبم اوات بانو شما خوبین ؟

به سمت خم شد و دستم رو بین دو دستش گرفت و اروم فشرد

_الان که تو اینجا هستی خیلی خوبم
تموم مدتی که خان نمیذاشت باهات در ارتباط باشم انگار چیزی کم بود …پیش خواهرت شرمنده شدم

دست دیگه رو روی دو دست حصار شده ی دستم گذاشتم

_ولی شما با استفاده از دایان ازم خبر داشتین … لطفتون همیشه شامل حالم بود همین الان هم که اجازه دادید تو عمارت بمونم خیلی لطف کردین و من تا عمر دارم بهتون مدیونم

لبخندش عمیق تر شد

_اگر از اول میدونستم کی هستی همینجا تو عمارت میذاشتم بمونی ولینگفته بودین بهم … الان هم از نظرم درست نیست دخترمون ته باغ بمونه جای تو همیشه کنار خودمه

_اوات…

_هیش اعتراض نمیخوام اوردمت اینجا فعلا با دانیار هم اتاقی منم یکاری میکنم بینتون یه محرمیت خونده شه

شوکه اط جام بلند شدم

_محرمیت ؟

اوات_اره نمیخوام بعدا که معلوم شد پسری حرفی پشت سرت باشه

_ولی …. ولی چطوری ؟

چشماشو روی هم گذاشت و دوباره نشوندتم روی مبل

اوات_بسپر به من خیالت راحت

از فکر ابنکه محرم دانیار میشم استرس کل وجودمو گرفت و شروع کردم به کندن پوست لبم …

این نوشته در رمان آنلاین, رمان شاهدخت ارسال و , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 Responses to رمان شاهدخت/پارت سیزده

  1. Nana می‌گوید:

    رمانتون عالیه ادامش روکی میذارین؟؟؟

  2. Fatemeh می‌گوید:

    سلام میشه رمان جانان ارباب و گناه نگاهو بزارین

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *