رمان تدریس عاشقانه/پارت هشت

اخم ریزی بهش کردم که خندید همون لحظه یکی از دخترای فامیل از روی بالکن داد زد
_عروس و داماد همه منتظر شمان برای رقص.
چشمام گرد شد،آرمان سر تکون داد و گفت
_رقص که بلدی؟
با شیطنت گفتم ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در رمان آنلاین, رمان تدریس عاشقانه | برچسب‌شده , , | ۱ دیدگاه

رمان سونامی/پارت یازده

صدای قدم هایش در فضای خالی شرکت می پیچد و واژه ی متروکه ای که فرناز بر زبان آورده بود بیشتر برایش معنا می شود. قدم هایش را آرام بر می دارد و سعی می کند روزهای شلوغ این شرکت را به یاد بیاورد. چقدر رضا راحت و خودمانی بین کارکنانش می چرخید. چقدر ساده از صندلی مدیریتی اش دل می کند و برای رسیدگی به بخش های مختلف شرکت در این سالن و اتاق های متعددش قدم می زد. حالا این شرکت، وفا را به یاد یک کشتی غرق شده می اندازد. ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در رمان آنلاین, رمان سونامی | برچسب‌شده , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

رمان اسارت عشق/پارت ده

شب از نیمه هم گذشته بود وهیچ خبری از اراز نداشتم
از هر محافظی هم میپرسیدم جواب سربالا میشنیدم …تا اینکه توی راهرو بردیا رو دیدم با خوشحالی به طرفش پا تیز کردم که سرشو به طرف دیگه چرخوند پسره ی بی ادب مثلا میخواد با این کارش بگه منو ندیده
همین که میخواست پاشو از در بیرون بزاره بازوشو گرفتم وکشیدم …چند قدمی عقب اومد وبا دیدنم لب زد ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در رمان آنلاین, رمان اسارت عشق | برچسب‌شده , , , | 2 دیدگاه

رمان بهار/پارت ده

 

حتی سر کلاس هم تمام فکرو حواسم پی حرفهای مهرداد بود.هیچ جوره تمرکز نداشتم…
آخه چرا اون باید این حرف رو بزنه….
کلافه خودکار رها کردمو با دستام صورتم رو پوشوندم…..
فکر کنم باید به فکر زندگی توی یه جای دیگه باشم….نمیخوام تو خونه ی نوشین بمونم و بازم از اون حرفها بشنوم….
یه حس خیانت بهم دست میداد.‌‌..یه حس خیلی بد! از اون حس ها که آدمو از خودش متنفر میکنه…. ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در رمان آنلاین, رمان بهار | برچسب‌شده , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

رمان سونامی/پارت ده

فاصله یشان که به یک متری می رسد فرناز ساک کوچکش را روی زمین می گذارد و دست هایش را دراز می کند. چشمان وفا می سوزد و لب هایش می خندد. وفاست که این فاصله را با سرعت پر می کند.
فرناز هر دو دستش را دو طرف صورت وفا می گذارد و مشتاق چهره ی ناز او را می گردد. با لذت می گوید:
-سه چهار ساله ندیدمت ولی تو انگار سی چهل برابر خوشگل شدی. خیلی بیشتر از اون چیزی که تو ایمو می دیدم.
وفا لبخند خسته، ولی جذابی می زند. سه چهار سال برای ندیدن مادرش واقعا زیاد بود و وفا چقدر برای اعتراض نکردن به این سال های کشدار صبوری کرده بود: ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در رمان آنلاین, رمان سونامی | برچسب‌شده , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

رمان شاهدخت/پارت یازده

لبخند محوی زدم و بدون اینکه دوباره بدنش رو لمس کنم چشمام رو بستم دست نرگس روی بدنم حرکت کرد و پایین رفت قبل از رسیدن دستش به عضوم دستش رو گرفتم

_فعلا بیخیال نرگس بذا استراحت کنیم

پوزخندی به افکار خودم زدم … فکرم غرق دخترک لب چشمه بود بدن بی نقصش چشمای عسلیش صدای ارومش

از ثابت موندن دست نرگس معلوم بود شوکه شده … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در رمان آنلاین, رمان شاهدخت | برچسب‌شده , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

رمان تدریس عاشقانه/پارت هفت

خون بابام به جوش اومد و خواست حمله کنه سمت آرمان که بابابزرگ اجازه نداد.

نگاه تندی به آرمان انداخت و غرید
_تو چه طوری تو آمریکا تربیت شدی هان؟مهمون شون بودی اما دخترشونو هم خوابه ی خودت کردی حالا میگی من نکردم؟تف به شرفت ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در رمان آنلاین, رمان تدریس عاشقانه | برچسب‌شده , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

رمان بهار/پارت نه

 

رو تخت دراز کشیدم و چشمام رو بستم.

هوووووف! صورتم بدجور عرق کرده بود…گوشه پیرهنم رو تو دست گرفتم و یقه ام رو تکون دادم….

 

یجورایی احساس خفگی میکردم…خب باید بگم من بی جنبه نبودم چون خودمم تا حدودی با فرید از این رابطه ها داشتم ولی هیچوقت یه همچین اجرای زنده ی سکسی ندیده بودم! ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در رمان آنلاین, رمان بهار | برچسب‌شده , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

رمان سونامی/پارت نه

ه‌

شیشه ی ماشین را پایین می دهد و اجازه می دهد باد در میان شال بازش عرض اندام کند. چند تار بازیگوش از موهایش روی صورتش حرکت می کنند. با یک دست فرمان را نگه می دارد و با دست دیگر تارها را پشت گوش می زند. ذهنش به چند ماه قبل گذری می زند. چند ماهی که به اندازه ی چند سال دور به نظر می رسد.

“فکر کوتاه کردن موهاتو هیچ وقت نکن وفا”

“حاج رضا جونم جدیدا زیادی به پرو پای ظاهر من می پیچی ها حواست هست”

“ظاهر و باطن نداره. تو همه ی وجودت برای منه. منتهی موهات توی الویته” ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در رمان آنلاین, رمان سونامی | برچسب‌شده , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

رمان اسارت عشق/پارت نه

دست زخمی مو با دست دیگم گرفتمو و به سمت کمد راه افتادم کشوی اول و کشیدم که لباس بردارم در اتاقم باز شد ورزا داخل شد
یه نگاه از سر تاپام انداخت و با شیطنت گفت
-عه حموم کردی ؟!
-پ ن پ الکی حوله پوشیدم واسه تنوع !!! ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در رمان آنلاین, رمان اسارت عشق | برچسب‌شده | 2 دیدگاه